کافی شاپ

قهوه خانه سابق

ايست

.....ميگفت: سالهای انقلاب بود و اوضاع درهم. بليط اصفهان گيرم نيومد. بليط شهرکرد گرفتم. از شيراز که راه افتادم با خودم نبايد بخوابم...... ولی خوابم برد و وقتی بيدار شدم که از اصفهان گذشته بوديم. از ماشين که پياده شدم هوا گرگ و ميش بود. ساک کوچکی دستم بود و آرام آرام کنار جاده راه ميرفتم. تاريکی روشنی هوا اجازه ديد واضحی را به تو نميداد. نا امنی های زمان انقلاب خصوصا در آن منطقه کمی مرا ترسانده بود. در همين افکار بودم که صدايی فرياد کشيد: ايست. عرق سردی بر پيشانی ام زد. با خودم گفتم اشتباه کرده ام. ولی بلافاصله صدا تکرار شد. دستانم شل شد و ساک به نرمی از دستانم جدا شد و بر زمين افتاد. دستام را آرام آرام بالا بردم و منتظر ماندم. چند ثانيه ای گذشت که برای من ساعتها بود. با آنکه حالت تسليم به خودم گرفته بودم ولی باز صدا فرياد ميکشيد : ايست. ترسم لحظه به لحظه بيشتر ميشد. ديگر دليلی نداشت که به من ايست بدهد. سرجا با دستهای بالا گرفته ايستاده بودم. بار ديگر که صدا را شنيدم نزديکتر بود و اينبار صدا را بهتر شنيدم. نميدانستم خشمگين باشم يا ....

چوپانی پشت سرم گله را دنبال ميکرد و ميگفت: هش!!!!

اين داستان ( واقعی ) را نوشتم تا بگويم بسياری از لحظه ها و علايمی که ما را در زندگی ميترسانند و جرات و جسارت ما را ميگيرند چيزی بيشتر از همان هش پسر بچه ای چوپان نيست. اعتماد به نفس داشته باشيم.

  
نویسنده : قهوه چی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٢
تگ ها :