کافی شاپ

قهوه خانه سابق

بچه های ايران - بچه های غربی

متن زير را در وبلاگ صندوق خانه خواندم و حس کردم چيزيه که خودم هم با آن موافقم. اصولا ما در خواندنهايمان از خواندن چيزهای جديد لذت نميبريم بلکه بيشتر از خواندن مطالبی لذت ميبريم که نظرات ما را تاييد ميکنند. اميدوارم شما هم از خواندن متن زير لذت ببريد!!!:

ما توي ايران عموما بچگي و نوجووني پرباري رو داريم. بيشتر بچه‌ها اهل کتاب و ورزش و مرام بار ميان. اصلا يه جورايي همهء بچه‌هامون فرزانه مي‌شن؛ عاقلتر و يزرگتر از سن‌شون. بچه‌هاي فاميلاتونو که از اون‌ور آب ميان با بچه‌هاي خودتون مقايسه کنيد؟
فکر نکنيد که اين بچه‌ها تا پاشون به ايران مي‌رسه لوس و ننر و نازنازي مي‌شن. بچه‌هاي اونور آبي واقعا همينن. مدرسه براشون بيشتر تفريحه. هيچ‌جوري نمي‌ذارن بهشون فشار بياد. تازه دوران نوجووني‌شون که ديگه واقعا ديدن داره. لباسهاي رپ، شلوارايي که با کمربند زير باسنشون سفت مي کنن و مجبورن دو دقيقه يه بار از رو زوانوشون بکشنش سر جاش. سکس در ۱۴ سالگي ديگه متوسطشه. سيگار و سيگاري که نقل و نباته. از ۱۹ سالگي هم شروع مي‌کنن هر شب مست کردن و ... عموما هم دير مي‌رن دانشگاه و همشون هم مي‌گن بعد از ۱۲ سال کوشش و تلاش مستمر واقعا احتياج به چندين سال استراحت دارن!!! البته واقعيتش اينه که از همون ۱۴-۱۵ سالگي تقريبا همشون کار مي‌کنن. ولي همين آدماي لات و بي سرو پا که تو اتوبوس که مي‌شينن پاهاشون رو مي‌ذارن رو صندلي جلويي و بلند بلند آروغ مي‌زنن، همين که دوران تينيجريشون رو پشت سر مي‌ذارن وارد يه فاز جديد مي‌شن. مخصوصا اون دسته‌يي که وارد دانشگاه مي‌شن يا يه بيزينسي براي خودشون دست و پا مي‌کنن. بيشترشون سيگار رو ترک مي‌کنن چون اينجا واقعا سيگار کشيدن بي‌کلاسيه. لباساي مرتب و خوب مي‌پوشن. ورزش مورد علاقه‌شون از فوتبال آمريکايي کم‌کم تبديل مي‌شه به گلف. با مردم خوب رفتار مي‌کنن. حق همه رو رعايت مي‌کنن و به معناي واقعي آدم مي‌شن.
عموما بچه‌هاي شما هم درسخون‌ترن، هم با شعورتر. بچه‌هاي ايراني عموما شاعري و نويسندگي و هنرمند بودن رو تو همون عوالم تجربه مي‌کنن و بغل بغل نيچه و صادق هدايت زير تخت و تو کتابخونه‌هاشون مي‌شه پيدا کرد. عموما خوب درس مي‌خونن و وارد دانشگاه مي‌شن و فارغ‌التحصيل مي‌شن و ... فارغ‌التحصيل و ... فارغ‌ال... فارغ مي‌شن انگار!
رشد بچه‌هاي ما با تموم شدن دانشگاهشون به بن‌بست مي‌رسه. همين‌ که وارد اجتماع مي‌شيم تمام درسهايي که طي ساليان از مدرسه و خونواده گرفتيم يادمون مي‌ره.
محل کارمون مي‌شه يه challenging game که اگه بخواي توش موفق بشي بايد کلي کلک ياد بگيري. از زير کار در بري ولي کسي نفهمه. با همه در بيفتي ولي کارتم راه بندازي. حتا اگه بخواي خوب باشي نمي‌شه چون سيستم با تو همخوني نداره و وصلهء ناجور مي‌شي. واسه اينکه بتوني گليم زندگي‌تو از آب بکشي بيرون بايد صد جور فيلم و سياست ياد بگيري. همهء انرژيمون صرف اين مي‌شه که کلاهمون رو محکم رو سرمون نگاه داريم که باد نبره!!
واقعا حيف اون بچه‌گي و فرزانگي که همه به باد مي‌ره. واقعا حيف اون همه انرژي که مي‌تونه باعث «رشد» بشه ولي فقط صرف بازي مي‌شه. بازيهايي که وقتشون گذاشته يا اينکه هيچوقت وقتشون نيست...
اين همه تفاوت بين ما و اينها از کجاست واقعا که کاريش هم نمي‌شه کرد؟
واقعا حيف...حيف....

  
نویسنده : قهوه چی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٢
تگ ها :