کافی شاپ

قهوه خانه سابق

روزهای سوخته

بهت ميگه: کی وقت داری يه سری به ما بزنی؟ ...دوست عزيزيه. خيلی وقته که سراغش نرفتی و خودت هم ميدونی که اهمال بيش از اين ممکنه باعث رنجشش بشه. خصوصا که ادله کاری و سرم شلوغه و امثالهم رو هم قبول نميکنه.....ميری تو فکر که چن شنبه وقت داری.....از شنبه شروع ميکنی....يکی يکی روزها را بررسی ميکنی....و وقتی به عصر جمعه ميرسی و بازهم جايی خالی پيدا نميکنی از خودت خجالت ميکشی....تمام روزها را يا به کسی برای کاری قول دادی يا اينکه خودت رو جايی گرفتار کردی...هيچکدوم از اون کارا و گرفتاريا مهمتر از دوستت نيستن ولی قول خودت را محترم ميشماری و نميخوای زير قولهايی که قبلا به اين و اون دادی بزنی و بدقولی کنی.....ميمونی....انگار که روزهای آينده ات روزای سوخته ايی هستن که از همين الان استفاده اشون کردی و ديگه به دردی نميخورن.....حس ميکنی روزای آينده خيلی همزيبا نيستن چون ديگه حس نميکنی که مال تو هستن....تو همين فکرايی که باز ميگه:.... نگفتی کی؟

  
نویسنده : قهوه چی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :