کافی شاپ

قهوه خانه سابق

سه نکته نا مرتبط

سلام. چند نکته نامرتبط :

۱. سیاه بازی در مجلس همچنان ادامه دارد.

                         

 اینها همان نمایندگانی هستند که در برابر وقایع کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره ای و بستن روزنامه ها و موارد مشابه سر سازش نشان دادند. اینها همان نمایندگانی هستند که برای به زانو در آوردن رقیب راهی باقی نمیدیدند. همین ها بودند که ایده شکست اصلاحات و امکان ناپذیری برابری با جناح مقابل را به مردم القا میکردند. ولی امروز چه شده است؟ حال که دیگر دعوا بر سر مردم نیست و منافع شخصی خودشان مطرح شده خود را به آب و آتش زده اند. آیا این نمایندگان برای اعتراض به یکی از اقدامات فوق که حقوق مسلم مردم را پایمال کرد قادر به چنین اعتراض گسترده ای نبودند؟......ولی مردم میدانند. مردم به خوب میفهمند. درک میکنند. و به همین دلیل حمایت چندانی از این اقدام از سوی مردم نشده است. اگر نمایندگان برای موضوع کوی دانشگاه یا قتلهای زنجیره ای به چنین اقدامی دست میزدند قطعا با چنان حمایت و همراهی از سوی مردم روبرو میشدند که جناح رقیب را مجبور به چند سنگر عقب نشینی میکرد.

 

۲. امروز فیلم ساعتها (Hours) را دیدم.

 

                    

 

گذشته از بازی زیبای نیکول کیدمن ( که شناختن او در این نقش در نگاه اول واقعا مشکل است) داستان زیبای فیلم بسیار جذاب بود. فیلم حاوی 3 داستان در 3 مقطع زمانی دهه 1920 دهه 1950 و سال 2001 از یک نسل است. در مورد اول ویرجینیا وولف مشغول نگارش یک رمان است و با فضای داستان و شخصیتهای ان درگیر است. در نسل بعدی زنی ( که احتمالا دختر خواهر ویرجینیا وولف است ) در حال مطالعه کتاب وولف است و در نسل سوم زنی رمان وولف را زندگی میکند. هر سه شخصیت با موضوع مرگ و زندگی یا همان داستان قدیمی بودن یا نبودن دست به گریبان هستند و سوال اصلی آنان این است که آیا ارزش آن را دارد که برای خوشنودی و شادی دیگران به حیات خود ادامه دهیم یا نه. شخصیتهای داستان خودکشی میکنند چون به این نتیجه میرسند که زندگی آنها برای خودشان شادی بخش نیست و برای دیگران زندگی میکنند. البته تمام اینها برداشتهای شخصی من است و ممکن است موضوع مد نظر نویسنده داستان و کارگردان چیز دیگری باشد!!!!

 

                                                               

۳. امروز شبکه .....نه بگذار اول اینجوری مطرح کنم........ مردی هست که زن و فرزند خود را به صحرای دوری بدون آب و علف و به دور از هرگونه آبادی  برده و تنها رها کرده است تا در آنجا زندگی کنند. همین مرد یکبار چاقو را به قصد کشت بر گردن پسر خود گذاشته و اگر چاقو قدرت برش کافی داشت گردن او را میبرید. همین مرد اظهار میدارد که با جهانی دیگر ارتباط دارد و به او الهام میشود. او میگوید که تمام این کارها را به دستور همان مقام الهی انجام داده است.....در دنیای امروز ما با چنین فردی چگونه رفتا ر میکنیم و چگونه در مورد او قضاوت میکنیم؟ .....جالب است بدانید این مرد کسی نیست جز ابراهیم خلیل پیامبر خدا.... آری گاهی دقت در رفتارهای پیامبران نیز جالب است. امروز شبکه جهانی جام جم یک فیلم کارتونی از زندگی حضرت ابراهیم پخش کرد که گذشته از آنکه به عنوان یک تولید داخلی در زمینه کارتون قابل تقدیر بود ولی ذهن مرا از این جهت به خود مشغول نمود و مرا به یاد نظریه یکی از روانپزشکان انداخت. این روانپزشک میگفت: بیایید موضوع را با یک مثال ساده نظیر در آوردن باله توسط ماهی در پروسه تکامل مقایسه کنیم. قطعا اگر در مراحل اولیه که بخشی از ماهیها زائده های کوچکی در کنار خود در آورده اند به بررسی آنها بپردازیم این برجستگی به نوعی مسخره یا زائد به نظر برسد ولی وقتی به یک باله کامل و واجد کارایی تبدیل شد قابل تحسین میگردد. شاید....شاید بخشی از بیماران روانی نظیر بیماران اسکیزوفرنی همان باله ناقصی را نشان میدهند که در صورت تکامل امکان تماس انسان را با جهانی دیگر فراهم میسازد. به هر حال این تئوری نه قابل تردید و نه قابل تصویب است. ولی به نظر من گذشته از صحت و سقم آن پاسخ زیبایی را به پرسش ما میدهد.

  
نویسنده : قهوه چی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :