کافی شاپ

قهوه خانه سابق

استقبال از بهار؟!

هوا یه کم گرم شده و اینجا حال و هوای بهار رو پیدا کرده.....عطر بهارنارنج ها توی فضا پیچیده.....زمین سبز شده و بوی علف از اون به مشام میرسه.......هوا لطیف شده و حالت نه سرد و نه گرم به خودش گرفته......همه چیز دست به دست هم داده تا مرا به یاد روزهای قدیم بندازن:

حالا که خوب فکر میکنم میبینم حیاط خونه ما یه فضای استثنایی بود..... چن تا درخت نارنج که از اوایل بهار غرق بهارنارنج میشد و فضای حیاط را از عطر خودشون پر میکردن.....بخش قابل توجهی از باغچه نسبتا وسیع ما هم صرف گلکاری میشد: گلهای اطلسی...گل میمون....گل رز.... و گل بنفشه ..... و یه آلاچیق که تاکهای انگور سراسر اون رو پوشونده بود و سایه دلچسبی ایجاد میکرد .....توی هوای اردیبهشت ماه شیراز فرشی زیر آلاچیق پهن میکردیم و روزها همانجا مینشستیم و درس میخوندیم یا مشق هامون رو مینوشتیم......آخرای اردیبهشت امتحانات ثلث سوم شروع میشد و آلاچیق پاتوق ما میشد....پروانه های رنگارنگ حیاط را پر میکردند....پروانه های درشت و سبز با خالهای سبز سیر و سبز روشن....پروانه های زرد و قهوه ای کوچکتر.....انگار که یه نفر نشسته بود و با حوصله اونا را رنگ کرده بود...ترکیب رنگها به شدت در رنگ آمیزی اونا رعایت شده بود.....گنجشک ها روی سیمهای برق و درختهای حیاط مینشستند و سر و صداشان گوشمان را پر میکرد......هوا تازه بود و لطیف.....انگار خدا هوای کهنه و سنگین زمستون رو با خونه تکونیش دور ریخته و هوای تازه و جوانی را به جای اون جایگزین کرده......گاهی پرواز یه سنجاقک حواسمان را به خودش جلب میکرد.....گاهی هم با هر چیزی که دم دست داشتیم یه پروانه را دنبال میکردیم تا اونو بگیریم و خشک کنیم....کاری که هیچوقت نتونستم انجام بدم....پروانه ها را میگرفتم ولی هیچوقت اونا رو خشک نمیکردم و بعضا از اینکه اونا رو گرفته و کشته ام پشیمان میشدم........ اون موقع سال برگهای تاکهای انگور تازه و روشن بودند..... هنوز برگها درشت و پیر نشده بودند و روشنی و جوانی اولیه خود را داشتند و همین موضوع زیبایی آنها را صد چندان میکرد...همسایه ها مرتب در خانه را میزدند تا کمی برگ برای تهیه دلمه برگ مو (انگور) ببرند....غالبا چند عدد از دلمه های خود را هم بعدا برای ما می آوردند که هیچگاه طعم دلمه های دست پخت مادرم را پیدا نمیکرد و بنابراین غالبا نخورده حواله سطل زباله میشد.......امروز که حدود 20 سال از اون ماجراها میگذره هر جا عطر بهارنارنج به مشامم میرسد از خود بیخود میشوم و همان شادی کودکانه 20 سال پیش را در خودم زنده می بینم.......دلم میخواد بازم زیر سایه یه آلاچیق برای پروانه های زیبایی که به ملاقات گل ها میان کمین بشینم......دلم میخواد بازم توی تراس حیاط بخوابم و صبح با سر و صدای جیک جیک گنجشک ها بیدار بشم.....دلم میخواد بازم شاخکهای ترد درخت انگور را بچینم و ترشی آنرا زیر زبانم مزه مزه کنم......دلم میخواد بازم 10 ساله باشم.....یاد اون روزا به خیر

 

  
نویسنده : قهوه چی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :