کافی شاپ

قهوه خانه سابق

از اينجا تا اونجا....از اونجا تا اينجا

مطلبی رو که ميخونين يکی از دوستان عزيزی که مدتيه در لندن زندگی ميکنه نوشته و من با توجه به جالب بودن اون از ايشون اجازه خواستم تا اونو تو وبلاگ بذارم و ايشون هم لطف کردن و قبول کردن. اميدوارم ( و مطمئنم!) که مورد توجهتون قرار ميگيره.

بسمه تعالي

تهيه کننده: علي اکبر حقدوست (دانشجوي دانشکده بهداشت لندن) تاريخ: 22 مي 2004


از اورژانس بيمارستان حضرت رسول تا بيمارستان Charing cross

بعد از ظهر گرم مردادماه در بخش اورژانس بيمارستان حضرت رسول به ناگاه مردي تنومند با چهار همراه هيکل مند به سر پزشک و پرستار بخش افتادند و تا رسيدن نگهبان پير و نحيف، اين دو نفر را تا حد مرگ مورد نوازش قرار دادند. بعد از دخالت تقريباً همه مردم حاضر، پنج مهاجم به همراه مريضشان افتخار آميز قصد خروج از بيمارستان را داشتند که نيروي انتظامي سر رسيد و افراد را دستگير کرد. با توجه به حساس بودن احوال مريض و با پا درمياني سرپرست بخش، نيروي انتظامي اجازه داد تا بيمار در بيمارستان باقي بماند و بقيه را دستگير نمود. اوضاع تقريباً بعد از حدود يک ساعت عادي شد و اين امکان را فراهم آورد که جرات کرده بپرسيم دليل اين زد و خورد چه بوده است.
بيمار، خانم بارداري بود که بدليل تهوع و استفراغ زياد به بيمارستان آورده شده بود. يکي از پرسنل مي خواست به بيمار آمپول ضد تهوع بزند و پرسنل ديگر بدليل ترس از عوارض دارو در بارداري مانع اين کار شده بود. در اين بين، يکي از همراهيان بيمار با شنيدن اختلاف نظر بين پرسنل، با زرنگي خاص پرونده بيمار را بدست آورده بوده و از طريق تلفن با يکي از اقوام که مختصر اطلاعات پزشکي داشته مشورت کرده بود. از قضا مشاور تلفني به شدت با تجويز دارو مخالفت کرده بود. در زماني که همراه بيمار با عزمي جزم براي مخالفت با تجويز دارو به اتاق مريض وارده شده بوده است، پرستار و پزشک بعد از بررسي حالات بيمار و اطمينان از بي خطر بودن دارو در زمان بارداري، مشغول تزريق دارو بوده اند. در اين لحظه همراه بيمار به آنها حمله نموده و از ساير همراهيان نيز براي ادب ايشان ياري طلبده بود.
اين داستان نسبتاً طنزآميز يکي از هزاران نمونه هاي عيني است که در بيمارستانهاي ايران رايج است. مشکل همراهيان بيمار که عمدتاً فرهنگي است به شيوه بسيار ناموزوني تمامي فعاليتهاي بيمارستاني را تحت شعاع قرار داده است. جالب است که بدانيد معمولاً بيمارستانهاي ايران توالت عمومي براي همراهيان ندارند و اگر هم داشته باشند در اوقات ملاقات معمولاً بسته هستند! دليل آن اين است که همراهيان براي باقي ماندن در بيمارستان و دور ماندن از چشم نگهبانان به هر اقدامي دست مي زند حتي مخفي شدن در توالتها. پرسنل هم بدون رعايت اصول اخلاق پزشکي، به راحتي و در حضور همراهيان گاه سخناني مي گويند که اگرچه در فرهنگ خاص ايشان کاملاً رايج و عادي است ولي براي همراهياني که اولين بار در بيمارستان حضور مي يابند بسيار ثقيل است. مثال بالا در خصوص موارد منع احتمالي مصرف دارو، نمونه واضحي بود که در بحثهاي کادر پزشکي چندان غريب نيست ولي براي همراهيان برداشتي نگران کننده، همراه با شک و ترديد ايجاد نموده بود.
البته وجود همراه مريض هميشه منفي نيست. درمان بيماران در بيمارستانها دولتي ايران بدون همراه، واقعاً ميسر نيست. چراکه همراه بيمار بسيار از مسئوليتهاي پرسنلي بيمارستان را به عهده دارد. از بردن نمونه هاي خون بيمار به آزمايشگاه و گرفتن نتايج آنها تا خريد دارو وحتي يادآوري پرستاران به دادن داروي بيمار در وقت مقرر.
حال اين سوال مطرح است که آيا در ساير نقاط دنيا هم اين مشکلات وجود دارد؟ ديگران با اين معضلات چگونه کنار آمده اند؟ در اين گزارش کوتاه سعي مي شود تا خاطرات نگارنده بدليل همراه شدن با يک بيمار در اورژنس يک بيمارستان لندن و مقايسه داستان گونه با موارد مشابه در ايران، معضلات موجود را برجسته نمايد.
ساعت هشت شب بود که به من خبر دادند يکي از آشنايان که مدتي است به تنهايي در لندن زندگي مي کند دچار مسموميت شده است و حالش بد است. من با عجله کيف دارويي خودم را با ترکيبي از داروهاي شيميايي و البته گياهي آماده کردم و به منزل ايشان رساندم ولي به سرعت فهميدم که اوضاع وخيمتر از آنچيزي است فکر مي کردم. بعد از صحبت کوتاهي متوجه شدم که بيمار دست به خودکشي زده است و لذا چاره اي نبود جز کمک گرفتن از اورژانس.
آمبولانس در عرض ده دقيقه رسيد و دو نفر با تجهيزات وارد شدند. در بدو ورود براي آنها ماجرا را شرح دادم و سپس آنها با مريض چند دقيقه اي صحبت کردند. وقتي که متوجه شدند فرد نزديک به 80 قرص را ميل نموده، بدون درنگ و خجالت به بيمار گفتند که احتمال مردنش حتي در صورت انتقال به بيمارستان زياد است! چيزي که ما در ايران حتي به بيماران سرطاني نيز به سختي مي گوييم.
ماجراي آمبولانس راني در لندن هم جالب بود. بيمارستان در نزديکي يک باشگاه ورزشي قرار داشت و از بخت بد، در همان زمان، مسابقه يکي از تيمهاي مشهور (Chelsea) پايان يافته بود. آمبولانس هم بدون زدن آژير آهسته در کاروان اتومبيلها قرار گرفت. من در اين احوال طاقت نياوردم و از راننده خواستم اگر مي شود سر و صدايي را بياندازد. ولي پاسخ دندانشکن راننده مرا از خواب بيدار نمود که هان اي پسر اينجا همه چيز قانون دارد. راننده به من گفت بر اساس دستورالعملي که ايشان دارند بيمار در رده 3 از نظر اورژانسي بودن قرار مي گيرد و در اين حالت آمبولانس تنها وقتي حق دارد از آژير استفاده نمايد که سرعت حرکت به کمتر از 20 مايل در ساعت برسد. سکوت حاکم بعد از شنيدن اين پاسخ مرا به ياد خاطرات دوران دانشجويي انداخت که گاه فقط براي سريعتر رسيدن به بيمارستان (حتي بدون بيمار) رانندگان آمبولانسها بر سر ماشينها با آژيرشان داد مي زدند و رانندگان هم با کمال خونسردي به راهشان ادامه مي دادند و در دلشان مي گفتند که ديگر گول اين آژيرتان را نمي خوريم در ضمن، اگر به فرض هم در آمبولانس مريضي باشد، زودتر رساندنش به بيمارستان که چندان شانس زنده ماندنش را نمي افزايد!
بگذريم. بعد از 15 دقيقه به اورژانس وارد شديم. بيمار را بر روي تختي خواباندن و به من و ديگر همراهيش گفتن لطفاً در انتهاي سالن روي صندلي منتظر بمانيم. ما هم بدون هيچ مقاومتي دستورات را اجرا نموديم. از آنجا تقريباً مي توانستيم تمام تختهاي اورژانس را ببينيم. البته اکثر آنها با پرده از هم جدا شده بودند و مريضها ديده نمي شدند. مريض ما نيز در محاصره پرده ها قرار داشت و ما فقط مي ديديم که هر چند دقيقه يکبار يکي به حريم اندر پرده بيمارمان وارد و خارج مي شود.
دو ساعت به اين شکل گذشت. در اين مدت من با خودم شرايط آن اورژانس را با اورژانسهايي که در ايران ديده بودم و کار کرده بودم مقايسه نمودم. شايد براي شما هم شنيدن بعضي از اين تفاوتها جالب باشد.
اولاً در اين اينجا کسي نمي پرسد که بيمار بيمه است يا نه، پول دارد يا نه، تا چه برسد به اينکه ما بخواهيم با خواهش ساعتمان دستمان را تا روز بعد براي فراهم کردن پول گرو بگذاريم. بيمار به محض وارد شدن تحت درمان قرار مي گيرد. مسايل مالي مواردي است که به پرسنل درماني مربوط نيست و از مجاري خاص خود و البته بعد از رفع خطر و درمان بيمار پيگيري خواهد شد.
نکته جالب ديگر اين بود که هيچ کس از ما حتي يک سوال هم نکرد. از خود بيمار و پرونده کوتاه آمبولانس اطلاعات لازم در آورده شده بود. حتي کسي به ما نگفت که شما با بيمار چه نسبتي داريد. البته شايد اين مورد کاملاً منطقي بنظر آيد چون که در مدتي که ما در آورژانس بوديم 12 نفر ديگر وارد شدند که بجز 3 نفر بقيه اصلاً همراهي نداشتند. اينجا چندان رسم نيست که مريض با لشکري از همراهيها به بيمارستان وارد شوند. بخصوص که بيماران اورژانسي را عموماً افراد پيري تشکيل مي دهند که يا تنها زندگي مي کنند و يا از مراکز نگهداري سالمندان به بيمارستان اعزام مي شوند. به همين دليل در درمان بيماران، همراهان اصلاً نقشي ندارند.
رفتار محدود همراهيان مراجعه کننده به بيمارستان نيز جالب بود. به محض استقرار بيمارشان بر روي تخت، به خارج از محوطه اورژانس مي رفتند و با خوردن قهوه و يا کشيدن سيگار خودشان را مدتي سرگرم مي کردند و بعد از شروع درمان با يک خداحافظي ساده بيمارشان را تنها مي گذاشتند و بيمارستان را ترک مي کردند. اين درحالي است که گاه در ايران تخت براي همراه بيماران کم مي آيد تا خود بيماران!!!
اما داستان پرسنل بيمارستان شنيدني تر بود. هرچه من در چهره رنگارنگ پرسنل بيشتر خيره مي شدم رفتار ماشين گونه آنها بيشتر نمايان مي شد. يکي مسئول گرفتن فشار خون بود و بس، ديگري را فقط براي گرفتن نمونه خون صدا مي زند و کاري به کار بقيه مسايل مريضها نداشت. چند نفري هم با قيافه و ژستي قهرمان گونه به مريضها سرکشي مي کردند و چيزهايي مي نوشتند و بعد به سراغ کامپيوترشان ميرفتند و اطلاعات را وارد مي نمودند. اين درحالي است که در ايران همه، همه کاره اند. البته اين نکته را من کاملاً منفي نمي دانم و فکر مي کنم که در مجموع مهارت پرسنل پزشکي ايران واقعاً قابل ستايش است؛ واقعيتي که قبل از آمدن به اين کشور و لمس مسايل از نزديک باورش برايم بسيار دشوار بود همانگونه که ممکن است براي شما نيز ثقيل باشد.
بعد از حدود دو ساعت کمي خسته شدم و با خود گفتم بعد نيست بروم با يکي از همين افراد چاق سلامتي بکنم و با معرفي پيشنه پزشکي خود کمي حرف از زبانش بکشم. بالاخره سراغ مرد جواني که به نظر پزشک بخش بود رفتم و خودم را معرفي کردم و از احوالات مريضمان سوال کردم. جوان با دقت به حرفهاي من گوش داد و در پاسخ گفت شما چه نسبتي با بيمار داريد؟ گفتم دوستم است؟ گفت ببخشيد من نمي توانم در مورد پرونده پزشکي وي چيزي با شما در ميان بگذارم. کمي ناراحت شدم ولي سريع به ياد مطالبي افتادم که در درس اخلاق پزشکي در خصوص رازداري اسرار بيمار خوانده بوديم ولي هرگز رعايت نکرده بوديم! سوال کردم خوب من چه بايد بکنم. گفت بهتر است برويد منزل فقط يک تلفن بگذاريد که اگر کار اورژانسي پيش آمد با شما تماس بگيريم. گفتم اما فکر مي کنم وضع بيمار ما اورژانسي بوده که آوردنش اينجا. گفت بله ولي خوب حضور شما اينجا بي فايده است و در ضمن نحوه درمانش هم منوط به دستورات پزشک خواهد بود. پرسيدم بخشيد مگر شما پزشک نيستيد گفت نه. در حال حاضر در اورژانش پزشک حضور ندارد، اگر مسئله خاصي پيش نيايد تا يک ساعت ديگر پزشک براي سرکشي خواهد آمد. کمي عجيب بود چراکه در بخشهاي اورژانس ايران حتي در مناطق دور افتاده تقريباً هميشه پزشک هست بخصوص که اگر بيماران بدحالي به اورژانس آورده شوند. لذا با تعجب پرسيدم ببخشيد منظورتان پزشک متخصص است؟ گفت نه پزشک عمومي هر 2 ساعت يکبار به بخش اورژانس مراجعه مي کند و بيماران را ويزيت مي نمايد مگر موارد بسيار حاد که خوب با درخواست بخش اورژانس، پزشک کار خود را در ساير بخشهاي بيمارستان متوقف نموده و به سرعت مراجعه مي کند. گفتنم پس پزشک متخصص چه؟ گفت فردا صبح در صورت نياز خواهد آمد.
در اين لحظه مرد مذکور که از چهره من،تعجب و حيرتم را خوانده بود گفت من پرستارم و با پزشکان از طريق کامپيوتر و تلفن مرتب در ارتباطم نگران نباشيد حال بيماران وخيم نيست. به هر شکل کم کم فرد متقاعد شد که اطلاعات مختصري از پرونده پزشکي وي را در اختيار من بگذارد. شايد فکر مي کرد که بدون اين کار نمي تواند از شر من خلاص شود.
برگشتم و به دوست ديگري که همراه من بود توضيح دادم. گفت بد نيست صبر کنيم تا پزشک هم بيايد و با او صحبت کنيم. لذا در انتظار ديدن روي پزشک باز بر روي مرکب خيال و خاطرات تکيه زدم. شبي را بياد آوردم که در بيمارستان هفت تير تهران (شهر ري) يک اتوبوس آدم مجروح را آوردند. اتوبوس از اراک عازم تهران بود که در نزديکي حرم امام با کاميوني تصادف نموده بود. وضعيت عجيبي بود. نزديک 30 مصدوم که حداقل 10 نفر از آنها واقعاً بدحال بودند. در عرض کمتر از 10 دقيقه بيش از 15 نفر پزشک (و دانشجوي پزشکي) از من که سال آخر دوره پزشکي عمومي بودم تا پزشک متخصص ارتوپدي، جراحي و مغز و اعصاب در اورژنس حاضر شديم. همه با تمام وجود تلاش مي کردم، ولي خوب مشکلات فقط کادر پزشکي که نبود. من حدود نيم ساعت در بخشهاي مختلف مي دويدم و دستکش و ست بخيه و پانسمان گدايي مي کردم! وقتي که آمدم ديدم همه مشغولند. يکي از رزينتها گفت برو ببين اين پسر 5-6 ساله چطورش هست که اينقدر گريه مي کند. رفتم بالاي سرش، ديدم پسرک از ناحيه باروز و صورت آسيب ديده است. بنظر بيني او شکسته بود و همچنين گونه اش دچار پارگي شده بود. با هزار مکافات با پسر بچه ارتباط برقرار کردم و بردمش بخش راديولوژي که از بيني او عکس بگيريم. ماجرا را کوتاه کنم که بچه بعد از ديدن تجهزات راديولوژي زد زير گريه. داشتم آرامش مي کردم که مسئول عکس برداري که يک خانم مسن بود داد زد خفه! من ديگه حوصله سر و صدا ندارم. به خانم گفتم از شما تعجب مي کنم که اصلاً درک نمي کنيد که به سر اين بچه امشب چه آمده است؟ خانم هم با شنيدن اين صحبت قهر کرد و گفت که اصلاً دستگاه داغ کرده و فعلاً نمي تواند عکس بگيرد. من هم که مي دانستم در بيمارستان آنهم در اين مواقع هزار رئيس وجود دارد و بحث کردن بي فايده است از اتاق بيرون آمدم. در اين بين بخود مي گفتم ما همه چيز داريم جز سيستم. بگذريم که در آن شب پرخاطره چه چيزهايي يادگرفتم، هم از مديريت اورژانس و هم از تکنيکهاي جديد درماني، چرا که به دليل نياز، بعضي تکنيکهاي پيچيده بخيه زدن را بدون نظارت و بر اساس خوانده ها و ديده ها بر روي مريضها بکار بستم که خدا مي داند نتيجه اش چه شد.
اما در اين سوي دنيا، سيستم بسيار قوي است و تجهيزاتشان خوب، ولي اولاً بشدت از کمبود پرسنل متخصص رنج مي برند و ثانياً عاطفه، بوي ماشيني بخود گرفته است. بگذاريد اين دو موضوع را کمي باز کنم. همانطور که در قبل گفتم، در ايران در هر بخش اورژانس، کلي پزشک و پرستار کار مي کنند. البته اينکه اين کادر چقدر کارايي دارند بحثي جداست ولي من تقريباً مطمئنم که اگر به يکباره اتوبوس مجروح بيمارستان هفت تير به اين بيمارستان در لندن منتقل مي شد، بخش به هيچ وجه نمي توانست از عهده ارايه خدمات برآيد. در اين مورد من هيچ شکي ندارم.
نکته ديگر درباره رنگ و بوي عاطفه ماشيني است. در اين بخش همه، چه سياه و چه سفيد لبخندي به لب داشتند و بسيار آرام و متين رفتار مي کردند. از هر يکي و کلمه اي که به کار مي بردند يک کلمهsorry and excuse me بود. ولي نمي دانم چرا اين احساس را داشتم که همه اين حرکات تصنعي و بر اساس دستورالعمل ارايه شده به آنها بود نه بر اساس يک نوع عاطفه انساني. اين احساس در روزهاي بعد که من بيشتر به بيمارستان مراجعه کردم قوي تر شد. شايد بسيار سخت باشد تا اين حس را در کلام آورد ولي واقعاً وجود دارد. آن نوازش گرم پرستار از مريض و يا عمق دردي که از ديدن درد بيمار در کادر پزشکي ايران ايجاد مي شود در اينجا کمتر بروز مي کند. همه طبق وظيفه عمل مي کردند نه بر اساس درد و عشق. البته بايد اين را نيز اذعان داشت که کليت دادن به اين برداشت شايد صحيح نياشد. در ايران هم افرادي مانند مسئول ردايولوژي آن شب يافت مي شوند که.... و در اينجا هم مسلماً افراد نوع دوست وجود دارند ولي خوب برداشت من بعد از چند سال زندگي در اين جامعه اين است که ما بايد به اين قوت فرهنگي خود بباليم و سعي کنيم آن را هر روز پر رنگتر کنيم. بي خود نيست که غربيها به ما شرقيها مي گويند آدمهاي احساسي هستيم.
خيالات من هم با آمدن پزشک به اورژانس پاره شد. بعد از مدتي اين افتخار نصيب ما شد که با پزشک بخش چند دقيقه اي هم صحبت شويم. در اين گفتگوي کوتاه او به ما اطمينان داد که هرچه را که در توانشان است بکار خواهند گرفت و از ما خواست با خيال راحت اورژانس را ترک کنيم. ولي نکته جالب آن بود که گفت متاسفانه داروي خنثي کننده مورد نياز براي بي اثر نمودن يکي از قرصهايي که بيمار خورده در بيمارستان نيست و از بيمارستان ديگري خواسته اند تا داروي مورد نياز را ارسال نمايد و افزود که احتمالاً آن دارو هم تا يک ساعت ديگر به دستشان خواهد رسيد. عجيب بود ولي به هر حال واقعيت که در مرکز شهر لندن نيز يک بيمارستان بزرگ، در سم زدايي دارويي بسيار رايج مانند پاراسيتمول (استامينوفن) مشکل دارند.
با اين صحبتهاي پزشک تصميم گرفتيم که بيمارمان را تا فردا روزي تنها بگذاريم و داستان شبي در اورژنس لندن را به پايان ببريم.

  
نویسنده : قهوه چی ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها :