کافی شاپ

قهوه خانه سابق

داستان انگليسي ياد گرفتن من

 

يادم مياد بچه بودم.  7 يا 8 سال بيشتر نداشتم. شايد به خاطر تشويق خانواده خصوصا پدرم بود كه علاقه پيدا كرده بودم انگليسي ياد بگيرم. سالهاي 1360 يا 61 بود. جايي كلاس زبان سراغ نداشتيم. اصلا انگار اون روزا انگليسي خوندن يه جور بوي طاغوتي بودن ميداد.

الفباي انگليسي را اون تابستان توي خونه بهم ياد دادند. كم كم ياد گرفتم كلمات انگليسي رو هجا بزنم. يه كتاب انگليسي بود كه بسيار ساده بود. داستان يه دختر بچه بود كه با سگش به گردش ميرفت. هر صفحه از كتاب يك يا حداكثر چند كلمه بيشتر نداشت و غالبا دختره داشت سگش رو صدا ميكرد!! اسم سگه هم "تيپ" بود. اكثر كتاب اين دو تا عبارت بود كه "تيپ تيپ" . "هير تيپ هير". با هر زحمتي بود اين كتاب را خوندم. اونقدر ذوق كرده بودم كه نگو. فكر كنم اگه الان تموم آثار شكسپير رو بخونم اونقدر ذوق زده نشم. بالاخره انگليسي رو ياد گرفته بودم. دائم كتاب رو مي آوردم و براي اين و اون ميخوندم.

بلافاصله كتاب ديگه اي پيدا كردم. اين كتاب از يك سري مجموعه ديگر بود و كتاب سوم يا چهارم مجموعه محسوب ميشد. طبيعيه كه بسيار سخت تر از كتاب اول بود. اينجا بود كه توي اولين صفحه موندم. توي داستان اين كتاب يه دختر و پسر بودند كه داشتند توپ بازي ميكردند و توپشان روي پشت بام افتاده بود. حالا مونده بودند كه چطور توپ را پايين بياورند. يكي از اولين جملات اين بود كه "توپ رفت روي سقف". رفتم و يه ديكشنري انگليسي به فارسي تهيه كردم. ( اين ديكشنري بدبخت الان به شكلي زهوار در رفته هنوز روي ميزمه و به همين دليل قدمتش بسيار هم عزيزه).  اون زمون اصلا دستور زبان فارسي رو هم بلد نبودم. وقتي كلمه" ونت" (به معني رفت)  را توي فرهنگ نگاه كردم ديدم نوشته گذشته" گو" . كلمه" گو" را كه نگاه ميكردم ميديدم نوشته "برو". تا آخر تابستان فرهنگ لغت در يك دست و كتاب انگليسي در دست ديگرم بود و بالاخره نتونستم اين جمله رو معني كنم!!

 يه روز كه توي صف نون وايساده بودم يه اطلاعيه ( كه يادمه با ماژيك و تقريبا بد خط هم نوشته شده بود) نظرم رو جلب كرد. شوراي محل كلاسهاي تابستاني برگزار ميكرد. ليست بلند بالايي بود و شامل انواع ورزش و درس و تفريح ميشد و يكي از اونا هم كلاس انگليسي بود. خوشحال به خانه برگشتم و گفتم يه كلاس انگليسي پيدا كرده ام. مبلغ شهريه يا مختصر بود يا اصلا پولي نميگرفتند. روزي كه رفتم اسم بنويسم پرسيدند چه كلاسي؟ گفتم زبان انگليسي......گفتند كلاس زبان با كلاس قران با همديگه است!!! تعجب كردم. آخه من فقط ميخواستم انگليسي بخونم. ولي با ياد گرفتن قرآن هم مشكلي نداشتم. فقط جا خوردم. قبول كردم. روز كلاس رفتم. گفتند ساعت 8 تا 10 صبح كلاس قرآن است و 10 تا 12 زبان. گفتيم باشه. رفتيم سر كلاس قرآن. مدرس يه پسر 10 يا 15 ساله بود و خودش هم بهتر از ما قران بلد نبود. ساعت 10 با اشتياق براي كلاس زبان آماده شده بودم. كمي در كلاس نشستم. كسي نيامد. نه شاگرد و نه معلم!!! رفتم و سراغ گرفتم. گفتند از هفته آينده تشكيل ميشه. باشه يه هفته ديگه صبر ميكنم. ولي اين داستان هفته هاي بعدي هم تكرار شد. ناراحت شدم. ديگه هيچكدوم از كلاسها را نرفتم.

پدرم كه اوضاع رو اينطور ديد با هر زحمتي بود يه كلاس خصوصي زبان برام پيدا كرد. الان كه فكر ميكنم ميبينم تو اون زمان و اوضاع اقتصادي چه شهريه سنگيني رو قبول كرده بود. معلم ما يه خانم ارمني لبناني الاصل بود كه قبل از انقلاب در مدرسه بين المللي شيراز كار ميكرده و حالا براي فرزندان دوستانش كلاس برگزار ميكرد. ما هم بين اونا خودمونو جا كرديم و ياد گرفتن زبان انگليسي شروع شد. سالهايي كه پيش اين خانم محترم ( كه متاسفانه چند سال بعد از ايران رفت و ديگه خبري ازش ندارم) زبان خوندم و بعد از اون كه پيش يه زن و شوهر ايراني زبان خوندم و سالهايي كه كانون زبان را تمام كردم خيلي زود گذشت تا زماني كه خودمو تو ديار غربت سر كلاس درس به زبان انگليسي ديدم.

دانشجويان هلندي اكثر قريب به اتفاقشون به خوبي به زبان انگليسي صحبت ميكنند. منظورشون رو ميرسونن. به زبان انگليسي بحث ميكنن. به زبان انگليسي عصباني ميشن. به زبان انگليسي ميخندد. به زبان انگليسي فكر ميكنن. و من گرچه ميتونم از مطالب كلاس به راحتي برداشت كنم، سوالاتم رو بپرسم و منظورم رو به هر زحمتي شده برسونم ولي اعتراف ميكنم كه به پاي اونا نميرسم. حالا يقه خودمو گرفته ام كه ايا اين من بودم كه كم كاري كردم؟ چرا من كه اينهمه اشتياق يادگيري داشتم، زحمت كشيده ام و تلاش كرده ام و حمايت بي چون و چراي خونواده ام رو هم داشتم حالا بايد از ميانگين بچه هاي هلندي خودمو پايين تر ببينم؟ واقعا من مقصرم يا اين نتيجه محدوديت امكانات ماست.

 باخودم فكر ميكنم چقدر از عقب موندگي هاي ما نتيجه اينچنين محدوديتهايي است؟ و امروز بايد چكار كنيم تا نسل آينده مون اينطور عقب نمونه؟

  
نویسنده : قهوه چی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها :