باد و خورشيد

یکی از سری کتابهای مورد علاقه دوران کودکی من "داستانهای دیروز برای کودکان امروز" بود. داستانهای بسیاری را در این کتابها خوانده ام اما یکی از داستانهای آن به خوبی در یاد من مانده است. این داستان "باد و خورشید" نام داشت. داستان از این قرار بود که روزی روزگاری باد و خورشید به عنوان دو قدرت بزرگ طبیعت با هم به بحث پرداختند که قدرت کدامشان بیشتر است. هر دو از قدرتنمایی های خود لاف زدند و نهایتا قرار شد با هم مسابقه بدهند. خورشید مردی را که در بیابانی طی طریق میکرد به باد نشان داد و گفت میتوانی پوستین او را از تن اش به در آوری؟ باد گفت: "این ساده ترین کاری است که میتوانی از من بخواهی". سپس شروع به وزیدن کرد. هرچقدر باد شدیدتر وزید، مرد داستان ما هم پوستین را محکمتر به خود پیچید و نهایتا در پشت سنگ بزرگی پنهان شد. باد  خسته و نا امید شد و از نفس افتاد. آنگاه نوبت به خورشید رسید. خورشید شروع به تابیدن کرد. چون هوا گرم و گرمتر شد مرد پوستین اش را با دست خودش به درآورد.

داستان باد و خورشید به این دلیل به یادم مانده که در بسیاری از امور روزمره با مصادیقی از آن برخورد میکنم. خیلی جاها دیده ام که گرهی را که به انگشت باز میشود به دندان گرفته ایم و تلاش داریم با اعمال فشار و سختگیری حلش کنیم. این رویکردها تنها نتیجه عکس میدهد. کاش می‌فهمیدیم مداخلاتی که در جامعه انجام می‌دهیم و به اصطلاح قصد درست کردن چیزی را داریم بیشتر نتیجه معکوس میدهد.

عذرخواهی: از اینکه در نوشتن تاخیر دارم عذر میخواهم. گرفتاریهایم زیاد شده و فرصت نوشتن کمتر دست میدهد. با این وجود اطمینان میدهم که این قهوه خانه همیشه برقرار خواهد ماند.

پی‌نوشت: دوست بسیار عزیزم دیوید جکوب مرا به بازی ترس دعوت کرده است. راستش من هم مثل بقیه ترسهای دوران کودکی مثل ترس از تاریکی و آمپول و امثالهم را داشتم. یادم هست زمانی که ۸ یا ۹ ساله بودم برای برداشتن لوزه نیاز به عمل داشتم. اصلا نمیدانستم که باید با تزریق مرا بیهوش کنند. همه آمادگی ها انجام شده بود و من روی تخت عمل دراز کشیده بودم که یک نفر با یک سرنگ در دست بالای سرم ظاهر شد. من هم فی‌الفور از تخت پایین پریدم و فرار را بر قرار ترجیح دادم. کارکنان اتاق عمل هم دنبالم میدویدند. خلاصه مرا گرفتند و به تخت برگرداندند و به هر زحمتی بود عمل انجام شد! این روزها هم از خیلی چیزها می‌ترسم. شاید یکی از موارد اخیرش ترس از جنگ احتمالی بود که خوشبختانه الان احتمالش کمتر شده. سفر با هواپیما هم مرا نگران میکند خصوصا در ایران....الان ترس مهم دیگری به ذهنم نمیرسد اگر به یادم آمد اضافه میکنم. من هم به نوبه خود شبی از شبها، ناشناس، سایه، نیم نگاه، و رویاهای گمشده را به این بازی دعوت میکنم.

نکته هلندی: یکی از تفریحات شایع در ایران این است که ماشین را برداریم و دوری توی خیابانهای شهر بزنیم. با وجود پرس و جویی که اینجا کرده ام هیچگاه از کسی نشنیده ام که اوقات فراغت خود را اینگونه بگذراند. دلیل آن هم گران بودن بنزین یا مهیا بودن سایر روشهای سپری کردن اوقات فراغت نیست. واقعیت آن است که این کار به عنوان نوعی تفریح برای هلندی ها قابل مفهوم نیست. هلندی ها عملگرا تر از ما هستند و استفاده از اتومبیل در فرهنگ انها بیش از آنکه تفریح باشد تنها برای حمل و نقل تعریف شده است.

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ولگرد

آخ، من هم مرده‌ی اون داستانها بودم!

هستی

سلام. بنظر میرسد فقط در ایران اتوموبیل گردی بعنوان یک تفریح محسوب میشود و دلیلش همان است که ذکر کردید .

مهديه

شايد نبودن کتاب های متنوع در زمان کودکيم باعث شده که هنوزم وقتی به کتاب فروشی می رم حتماْ به بخش کودکان و نوجوانانشم سر می زنم و اگه کتاب جالبی پیدا کنم می خرم! راجع به ترس از آمپول شديداْ با شما موافقم! ( حتی بيشتر از سوسک!) من خيلی بخش نکته هلندی رو دوست دارم. راجع به نکته این دفعه بايد تاسف خورد که واسه هيچ فرد ايرانی که حوصلش سر می ره مکان هايی واسه تفريح و لذت بردن نساختن پس به ماشين و شاد بودن تو همون فضای کوچيک رضايت می دن! می شه تو نکته های بعدی از تفريح شب های هلندی ها بگين؟

علی رشوند

سلام دوران کودکی و کتابهايشچه خاطره ها بر می انگيزد

وحيد

سلام عباس جان! برداشت من از داستانت در اين شرايط طرح مبارزه با بدحجابی است. اجرای اين طرح در شرايط موجود جز منحرف کردن افکار عمومی هدف ديگری ندارد. چون توانسته اند با هياهوی خودشان کاملا ذهنها را از شرايط موجود منحرف کنند مثل هميشه ..

ناشناس

این داستان رو من هم قبلا شنیده بودم ولی اون موقع زیاد بهش فکر نکردم. چند روز پیش که اینجا خوندمش کمی بیشتر به مفهومش توجه کردم. این داستان به من میگه: «کاری کن که خودش مجبور بشه چیزی رو که ازش ميخوای انجام بده.» به نظر من در عمق اين داستان مفهوم «مجبور کردن» پنهان شده . البته مجبور کردن به خودی خود بد نيست. ولی ازهمين طریق ميشه به اهداف پليد هم آسونتر رسید و مردم رو در تنگنا گذاشت تا برای رهایی از سختی تسلیم شن. از محبتت که به بازی دعوتم کردم ممنونم و با کمال ميل شرکت ميکنم. آخر هفته از ترس‌هام برات مينويسم.

رامين

Salam hesabi mohafezeh karaneh up mikoni... shayad tasirate gharar gereftan dar mohite iran bashe

هاپوتی

سلام من فقط پنج سالم بود وقتی لوزمو عمل کردم و اصلا هم نترسیدم;;). بازی جدید راه انداختید مجبورم دعوت نشده بازی کنم

مليکا

سلام هيچ وقت به اين دقت در مورد اين حکايت فکر نکرده بودم مرسی! جرقه خوبی زديد . در مورد ترس هم به نظرم من جز آدمهای ترسو به حساب ميام! هم اپديت کردم و هم پينگ!