خر برفت و خر برفت

امروز ميخواهم براتون يک حکايت تعريف کنم ولی قبل از آن بر خودم لازم ميدانم مقدمه ای بنويسم و از فردی تشکر کنم که نه هيچگاه او را ديده ام و نه از اينکه آيا هماکنون در قيد حيات هست يا نه خبر دارم. خوانندگان پر و پا قرص اين وبلاگ خبر دارند که من به ادبيات فارسی ارادت و علاقه خاصی دارم و هر از چندی به هر بهانه اشاره ای به آن ميکنم. حقيقت امر اينکه من آشنايی خود را با ادبيات کشورم تا حد زيادی مديون اين فرد هستم. بالشخصه هيچگاه فرصت آن را نيافته ام تا مثلا مثنوی معنوی را از ابتدا تا انتها بخوانم يا گلستان و بوستان و کليله و دمنه يا ساير شاهکارهای ادبياتمان را ورق بزنم. اما زمانی که بچه بودم يک سری کتاب از فردی به نام مهدی آذری يزدی مطالعه کردم به نام قصه های خوب برای بچه های خوب (اون موقع جزو بچه های خوب طبقه بندی ميشدم!) که خلاصه داستانهای مشهور و پندآموز آثار بزرگان ادبيات ما بود. به نظرم اين کتابها در آشنا کردن من با ادبيات و اخلاق ايرانی بسيار کمک کننده بود. امروز که بيش از ۲۰ سال از آن روزها ميگذرد هنوز هم پيش می آيد که وقايع روزمره مرا به ياد حکايات آن کتابها و اندرزهای آن بياندازد. اين دانسته ها را مديون مهدی آذری يزدی هستم و بر خود لازم ميدانم از ايشان تشکر کنم. به خوانندگان اين وبلاگ هم توصيه ميکنم اين سری کتابها را برای کودکان خودشان يا اطرافيانشان تهيه و آنان را به مطالعه آن تشويق کنند. بگذريم.

اما داستانی که ميخواهم برايتان بنويسم حکايتی معروف از مولاناست. داستان مردی است که از مال دنيا تنها خری داشت. روزی به شهری وارد شد و به کاروانسرايی رفت. رندان که او را مردی ساده يافتند تصميم گرفتند تا خر را از چنگ او درآورند. شب هنگام بساط بزمی مهيا کردند و به رسم سماع درويشان به پايکوبی پرداختند و شعری خواندند با اين عبارت که خر برفت و خر برفت. مرد داستان ما هم اندک اندک با جمع همراه شد و لختی بعد جو او را گرفت و با صدايی بلندتر از بقيه شروع به خواندن شعر خر برفت و خر برفت کرد و در ميان جمع به پايکوبی پرداخت. در همين اثنا گروهی از رندان با صاحب کاروانسرا وارد مذاکره شدند تا خر او را بفروشند و خرج آن شب کنند. صاحب کاروانسرا زير بار نميرفت و ميگفت: من از کجا بدانم صاحب اين خر راضی به فروش آن است؟ رندان گفتند: صاحب خر خودش از ما خواسته است تا الاغش را بفروشيم و خرج امشب کنيم. اگر شک داری ميتوانی همين الان به اندرونی بروی و از او سوال کنی. صاحب کاروانسرا به اندرونی رفت تا موضوع را با مرد در ميان بگذارد اما او را در ميان جمع در حال پايکوبی و خواندن شعر خر برفت و خر برفت يافت! با خود گفت يقينا صاحب خر از موضوع خبردارد و راضی به فروش آن است که از رفتن خر چنين شادمانی ميکند. پس رضايت داد تا رندان خر را بفروشند و خرج سور وسات آن شب کنند. صبح که مرد از خواب برخاست (و از چه خوابی برخاسته بود!) سراغ خرش را از صاحب کاروانسرا گرفت. باقی داستان را خودتان ميتوانيد حدس بزنيد. 

نتيجه اخلاقی جالب اين داستان اين است که انسان نبايد به هر ساز خر برفتی برقصد بلکه بايد در معنای آن هم غور کند. بسياری از ما گاهی با جمع همراه ميشويم بدون آنکه به عواقب کاری که انجام ميدهيم توجه کنيم. 

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Fati

راستی پندار هم با همين تيتر آپديت کرده بود و من رو به ياد اين قصه انداخت

قهوه چی

ما که کتاب های مهدی آذر يزدی رو خونديم شديم اين!! نسل بعدی که هری پاتر ميخونه چی ميشه؟

کاميار

فاصله عميقی بين نسل جديد و قديم پيش آمده. و ما بايد در حفظ اين فرهنگ غتی حداکر تلاشمان را بکنيم

ghazal

چقدر جالب بود. اين کتابهارو هم به دوستام توصيه می کنم. من اپ کردم . بياين سر بزنيد.

خاطراتچی

اين داستان را خوانده بودم، نمی دانم چرا فکر می کردم این از حکایت های ملا نصردالدین است. نمی دانستم مربوط به مولوی است. اين حکايت دردناک بسياری از کلاه سر ما رفتن هاست که صدايش تنها در پايان کار در می ايد.

هستی

داستان بسیار زیبا و آموزنده ای گفتید . دریغ که نسلهای امروز از این داستانها نمی خوانند .

طیبه

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، به اين شعار هم نبايد توجه کرد . / راستی آدرس جدید وبلاگم .

فرهاد مراديان

داستان بسيار جالبيست. من صاحب خراني را ميشناسم كه نه تنها از اشتباه خود پي نبرده اند بلكه در همان كاوانسرا وبا همان گروه آوازهاي دوكلمه اي ديگري خواندند با همان آهنگ كه كلمه دومش همان برفت است.

مهشيد

مرسی که بهم سر زدیمنم مطلبت رو می خوونم و حتما نظرم رو برات می نويسم.راستی اگه من لينکت رو بذارم تو هم لينکه من رو می ذاری؟

رضا

مثل: انرژی هسته ای حق مسلم ماست