مهاجرت: زندگی در جزيره سرگردانی

راستش چند هفته ای است که به دعوت انار تب بحث در مورد مهاجرت در وبلاگستان بالا گرفته. من هم گفتم از قافله عقب نمونم. قول اش را که چند وقت پیش بهتون داده بودم. بالاخره فرصت شد چند خط بنویسم. موضوع را در چند تیتر تقسیم کرده ام ولی خوب همه به هم مربوط هستند.

۱. چی شد که حالا من هلند ام؟

راستش من بی گناهم. قصد داشتم برای دکترا امتحان بدم. اون موقع توی یک شهرستان دور افتاده مشغول خدمت سربازی بودم. از خواهرم که اون موقع تهران بود خواستم هر وقت اطلاعیه زدند برام بفرسته. فرستاد. یکی از شرایط ثبت نام اش اتمام سربازی تا اول اسفند بود. سربازی من تا آخر اسفند طول میکشید. چند روز بعد خواهرم زنگ زد گفت یه اطلاعیه دیگه زده اند برای اعزام به خارج. اون رو هم برات بفرستم؟ گفتم بفرست. فرستاد. این یکی شرط سربازی نداشت. اسم نوشتم. امتحان دادم. قبول شدم. اومدم اینجا. به همین سادگی ! باور کن.

من خودم را مهاجر نمیدانم. اینجا دانشجو هستم. یه روز هم حتما برمیگردم. ولی اینجا تجربیاتی پیدا کرده ام. با مهاجران رنگارنگی برخورد کرده ام. فکر کنم من هم بتوانم چند کلمه در مورد مهاجرت بنویسم. یک نکته شاید نوشته مرا از سایر نویسندگان مستثنا کند. گاهی ناخودآگاه سعی میکنیم در تحلیلهایمان تصمیمات خود را منطقی جلوه دهیم. اگر من به قصد مهاجرت به اینجا آمده بودم سعی میکردم مهاجرت خودم را به نوعی معقول و مقبول جلوه دهم. الان که خود را مهاجر نمیدانم عادلانه تر میتوانم بنویسم.

۲.  چرا مهاجرت؟

برای ما ایرانی ها تا روزی که پایمان را از ایران بیرون نگذاشته ایم آن سوی آب نوعی معما است. ما ایرانی ها و کلا شرقی ها هم که عاشق معما و چیزای گنگ هستیم. قدرت تخیل مان هم خوب است. مینشینیم و از دنیای غرب مدینه فاضله میسازیم. همین تصور خود ساخته باعث میشود هر چه سیاهی و بدی در جامعه خودمان میبینیم را ناشی از ایرانی بودن بدانیم و فکر کنیم اگر یک روز از این خراب شده ! بیرون برویم اینها همه حل میشوند. تصور میکنیم جایی هست در دنیا که هیچیک از مشکلات روزمره ایران در آنجا یافت نمیشود. یادم هست در ماههای آخری که ایران بودم با یکی از دوستانم صحبت میکردم که قصد مهاجرت داشت. میگفت در تصمیم اش شک ندارد. سوال میکردم چگونه قصد رفتن به جایی را داری که هیچگاه ندیده ای؟ میگفت: بابا هر جا برویم از اینجا که بهتره! این جمله بر اساس همان قضاوتهای عجولانه است.

مشتاقان مهاجرت در ایران برای علاقه مندی خود به مهاجرت دلایل مختلف میتراشند: عدم امنیت شغلی، بوروکراسی اداری و رایج بودن پارتی بازی، محدودیتهای اجتماعی، عدم امکان پیشرفت تحصیلی، علاقه به طرز زندگی غربی و موارد مشابه. اینکه این دلایل تا چه حد واقعی و قابل اعتنا هستند قطعا موضوع بحث برانگیزی است. به نظر من تمام موارد فوق به عنوان مشکلات جامعه ما قابل طرح هستند ولی الزاما در سایر کشورها هم حل شده نیستند. شما ممکن است در آمریکا هم توی ترافیک بمانید و اعصابتان خرد شود. در هلند اسیر بوروکراسی اداری شوید. در فرانسه به دلیل خارجی بودن حق تان پایمال شود و در سوئد در دانشگاهی مشغول به تحصیل شوید که از برخی دانشگاههای ایران توانمندی علمی کمتری داشته باشد.

۳. مهاجرت خوب است یا بد؟

این سوال سختی است. به نظر من باید تکلیف بسیاری از متغیرهای دیگر هم مشخص شود تا بتوان پاسخی به این سوال داد. مثلا اینکه برای چه کسی؟ با چه وضعیت شغلی و درآمدی و چه وابستگی خانوادگی و ... ؟ و مهاجرت به کجا؟ چگونه؟ کی؟ با فراهم بودن چه چیزهایی؟ به عبارت دیگر ممکن است مهاجرت کور یک نفر منجر به از دست دادن بنیانهای زندگی او شود و مهاجرت حساب شده و برنامه ریزی شده فرد دیگری او را در مسیر پیشرفت قرار دهد.

یک زمان در تلویزیون برنامه ای بود به نام سراب. برنامه های مشابه دیگری هم بعدا ساخته شد. باید اعتراف کنم ساخت این برنامه چنان ضعیف بود که نه تنها من که بسیاری دیگر هم فکر میکردند این برنامه واقعیت ها را واژگونه نشان میدهد و سعی دارد به لطایف الحیل مردم را از ترک ایران منصرف کند. امروز میدانم که بسیاری از چیزهایی که در آن برنامه عنوان میشد تا حدود زیادی واقعیت داشت. متاسفانه تصویر نادرستی که از آن سوی آب در اذهان ما ایجاد شده چنان بزرگ و قوی است که حاضر نیستیم چیزی را در رد آن بپذیریم.

نکته ای که دوست دارم در همینجا به آن اشاره کنم این است که زندگی در کشوری بجز کشور خودمان حداقل برای مدتی کوتاه تجربه خوبی است که آنرا برای بسیاری از هموطنانم توصیه میکنم. برای خود من در این دو سال بسیار کمک کننده بود و دید مرا به کشور و فرهنگ و دین ام روشن تر کرد. وقتی اینجا از بیرون به ایران نگاه میکنی میتوانی بهتر آن را بشناسی. بگذار بگویم خارج شدن از ایران تا حدودی به خودشناسی کمک میکند. من الان میدانم که مشکلات ما در ایران سه دسته است: مشکلاتی که جهانی است و هر کجا بروی آسمان همان رنگ است. مشکلات جهان سومی که در هر کشور توسعه نیافته ای یافت میشود. دست آخر هم مشکلات ایرانی که فقط در کشور عزیزمان وجود دارد. شاید باور این موضوع برای کسانی که این مطلب را میخوانند قدری مشکل باشد ولی به نظر من ۸۰ درصد مشکلات ما از جنس اول و دوم است و تنها ۱۰ تا ۲۰ درصد باقی مانده کاملا ایرانی است.

کمک دیگری که خارج شدن از ایران به من کرد این بود که فهمیدم چقدر نژاد پرست هستیم! بیش از ۵۰٪ از ساکنان روتردام غیر هلندی هستند. جامعه این شهر تا حدود زیادی چند فرهنگی است. هلندی ها با این فرهنگهای متفاوت راحت کنار می آیند و آنها را تحمل میکنند. شاید کلمه تحمل مناسب نباشد. باید بگویم آنها را میپذیرند. گرچه در سالهای اخیر احزابی که تمایلات نژاد پرستانه دارند قدرت بیشتری گرفته اند ولی به نظر من هنوز میتوان جامعه هلند را تولرانت دانست. ما در ایران تاب تحمل نژادهای همسایه خود مانند ترک و عرب و افغانی و پاکستانی را نداریم. چند درصد از ما با افغانی های پناه آورده به ایران با احترام رفتار کرده ایم؟ چند درصد از ما حاضریم همسایه سمت راستی مان عراقی باشد و همسایه سمت چپی مثلا پاکستانی؟

زندگی در هلند به من کمک کرد تا شناخت بهتری نسبت به آنچه فرهنگ مینامیم پیدا کنم و قدر آن را بیش از پیش بدانم. وقتی خودمان را با کشورهای دیگر مقایسه میکنم میبینم که بسیاری از آنها فرهنگ جامعی مانند ما برای خودشان ندارند. اگر از یک هلندی غذاهای هلندی را بپرسی جز یکی دو تا چیز زیادی برای گفتن ندارد. ما باید برای جواب دادن به یک چنین سوالی کتاب آشپزی بنویسیم. ما برای بسیاری رفتارهای اجتماعی آداب و سنن خاص خود را داریم. تقویم خاص خود را داریم. ادبیات غنی فارسی را داریم. تاریخ ۲۵۰۰ ساله داریم. اینها داشته هایی است که کمتر ملتی همه را یکجا دارند. هفته پیش در یک سمینار بودم. شرکت کنندگان از ۴۵ کشور مختلف بودند. برگزار کنندگان سمینار یک شب مهمانی شامی در نظر گرفتند و از همه خواستند تا نوعی خوراکی از کشورشان بیاورند و در صورت امکان لباس محلی کشورشان را بپوشند تا مجلس حس و حال چند ملیتی به خود بگیرد. من یک جعبه گز همراه بردم ولی از اینکه لباس محلی ایرانی نداشتیم تا بپوشم ناراحت شدم. کاش این جنبه از فرهنگ مان را هم حفظ کرده بودیم.

 

۴. درد مهاجرت چیه؟

فکر کنم خیلی از وبلاگها در مورد مشکلات مهاجران نوشته اند. سعی میکنم آنهایی را که بالعینه دیده ام را بیاورم.

اول اینکه بعضی فکر میکنند اگر به کشوری دیگر مهاجرت کردند و گذرنامه آنجا را گرفتند مانند طفلی که تازه متولد شده است میتوانند پوست بیاندازند و هویتی تازه اخذ کنند. اینگونه نیست. ایرانی هایی که ۳۰ یا ۴۰ سال پیش از ایران خارج شده اند هنوز احساس ایرانی بودن میکنند و از اینکه روزی در دیار غربت بمیرند پشتشان میلرزد. من ایرانی مهاجری ندیده ام که به ساکنان ایران خارجی خطاب کند. یعنی هنوز خود را متعلق به آن آب و خاک میداند. از نظر ساکنان کشور میزبان هم علیرغم تمام مهربانی ها (و البته گاه نامهربانی ها) شما همیشه یک مهاجر هستی. فرزند شما که در کشور میزبان به دنیا می آید و آنجا بزرگ میشود هم مثلا تا پایان عمر ایرانی تبار محسوب میشود نه ساکن خالص و بومی کشور میزبان! پس باید فکر اینکه به طرفه العینی تغییر هویت دهید را از سر بیرون کنید. از سویی بسیاری از نسل دومی ها دچار بحران هویت میشوند. یعنی نمیدانند بالاخره ایرانی هستند یا نه. نمیدانند که باید نوروز را جشن بگیرند یا کریسمس. با فامیلشان تعارف ایرانی بکنند یا نه. با پدر و مادرشان به شیوه ایرانی رفتار کنند یا غربی و قس علی هذا.

یکی از مشکلات مهاجرها تنهایی است. اگر مجرد باشی این تنهایی واقعا به معنای تنها بودن است طوری که گاهی دل ات برای اینکه با یک نفر فارسی صحبت کنی لک میزند. برای کسانی که با خانواده می آیند تنهایی به معنای این است که کسی برای رفت و آمد ندارند. کسی را ندارند که به آنها نزدیک باشد و بتوانند در هر لحظه روی او حساب کنند. به همین دلیل وضعیت کسانی که فامیلی مهاجرت میکنند و خاله و دایی و عمه و عم را اینجا دارند از این لحاظ بهتر است. مشکلی که البته برای اینگونه افراد ایجاد میشود این است که اگر بخواهی تمام وقت ات را با این خاله و دایی و عمه و عمو سر کنی از جامعه کشور میزبان دور میمانی و در عمل یک ایران کوچک در قلب کشور میزبان برای خودت ساخته ای. ترکهای هلند تقریبا همین وضعیت را دارند. به همین دلیل هم صدای هلندی ها را در آورده اند چون ترکها محله های خاص خودشان را دارند. فروشگاههای خودشان را دارند. با خودشان ترکی صحبت میکنند. با بقیه زیاد قاطی نمیشوند و خلاصه یک ترکیه کوچک در قلب شهر روتردام برای خودشان ساخته اند.

زبان یکی از موانع برقراری ارتباط با جامعه جدید است. یادم هست زمانی که در سالهای نخست دانشجویی کانون زبان را تمام کرده بودم پیش یکی از اساتیدمان رفتم و سوال کردم بعد از زبان انگلیسی چه زبانی را توصیه میکنید؟ جواب داد باز هم انگلیسی! با خودم گفتم عجب آدم خرفتی است! من انگلیسی ام دیگه تکمیله! میخواهم یه زبان دیگه یاد بگیرم این میگه باز برو انگلیسی بخون! امروز میدانم که هیچگاه نمیتوان گفت که زبانی را به اندازه کافی بلد هستیم. شما ممکن است کانال سی ان ان یا بی بی سی را باز کنید و تمام اخبار را متوجه شوید یا فیلمهای سینمایی را بدون احتیاج به زیرنویس ببینید و متوجه شوید ولی حتی این سطح از زبان هم برای برقراری ارتباط کافی نیست. اولا شما باید خود را برای لهجه ها و گویش های مختلف و البته اصطلاحات آماده کنید. فرض کنید یک نفر فارسی را در یکی از دانشگاههای آمریکا بیاموزد. اگر در ایران به او در مورد پاچه خواری بگویند چیزی متوجه نمیشود. میخواهم بگویم بخشی از درک متقابل نیازمند پیشینه فرهنگی مشابه هم هست. ثانیا زمان بسیاری طول میکشد تا شما با واژه ها ارتباط حسی برقرار کنید. تصور کنید به دلیلی افسرده هستید و دوستی سعی دارد شما را از افسردگی خارج کند. واژه های فارسی بهتر خواهند توانست به شما کمک کنند. شما هم بهتر میتوانید احساس خود را با کلمات فارسی بیان کنید.

یکی از مسایلی که خصوصا جامعه تحصیلکرده باید خود را برای برخورد با آن آماده کند جایگاه اجتماعی است. شما در ایران به عنوان یک مهندس، پزشک، معلم و یا موارد مشابه هنوز از عزت و احترام خاصی در جامعه برخوردارید. این موضوع در شهرهای کوچکتر پر رنگتر میشود. شما ممکن است کم کم به چنین عزت و احترامی عادت کنید. اینجا مردم بسیار خاکی تر آنکه تصور کنید زندگی میکنند. قبلا در مورد اساتیدی نوشته ام که با دوچرخه به دانشگاه می آیند. از سر و وضع و لباسهای هیچکس نمیتوانید در مورد او قضاوت کنید. چند هفته پیش با یکی از پروفسورهای بخش مجاور وقت ملاقات داشتم. بسیاری در دانشگاه ما او را به دلیل تسلط اش بر بخشهایی از آمار می شناسند و گرچه جوان است ولی مقالات بسیاری نوشته است. هوا گرم بود. وقتی به اتاق اش رفتم با کمال تعجب دیدم تنها با یک زیر پوش پشت کامپیوتر اش نشسته و  کار میکند. فقط یک عذرخواهی کوچک کرد. جالب بود که سر شانه زیر پوشش هم سوراخ بود!

برخی خصوصیات جوامع غربی برای بسیاری از ما قابل تحمل نیست. نوع روابط بین زن و مرد و ازادی های موجود گاهی آزارنده است. کسانی هستند که در ایران خود را بسیار غربی مسلک میدانند و فکر میکنند در فضای غرب بهتر میتوانند دوام بیاورند ولی در عمل زندگی در اینجا را مشکلتر می یابند.

درصد طلاق در بین مهاجرین بسیار بالاست. برخی مردان فکر میکنند که دلیل غالب این طلاقها این است که زنان در جامعه ما آزادی کمتری دارند و وقتی پایشان به اروپا میرسد نمیدانند چگونه از این آزادی بهره ببرند. زنان هم فکر میکنند مردان با رسیدن به اروپا تمام تعهد و پایبندی شان به خانواده را فراموش میکنند. باید بدانیم درصد طلاق در بین مهاجران از کشورهای دیگر مثلا اروپای شرقی هم بالاست. قطعا انان چنین تفاوت فرهنگی را احساس نمیکنند. بنابر این دلیل را باید در جای دیگری جست و جو کرد. به نظر من این موضوع البته تنها به دلایل فرهنگی نیست. استرس مهاجرت و عدم آمادگی افراد برای تطبیق خود با یک شرایط جدید خود باعث برخی از این طلاقها میشود.

۵. از خوبی هاش هم بگو

فکر کنم حالا دارید میگویید: بابا اینقدر آیه یاس نخون. تو هم شدی برنامه سراب؟ از خوبی هاش هم بگو.

راستش اولین چیزی که به ذهن ام میرسد نظم است. در مجموع کارها اینجا منظم تر از ایران است. من از کشورهای دیگر خبر ندارم ولی در هلند برای هر کاری باید وقت قبلی بگیری. در اوایل این کار قدری برای ما سخت است. مثلا برای اینکه همکار اتاق بغلی ات را ببینی هم باید ازش وقت قبلی گرفته باشی! ولی همین موضوع در دراز مدت باعث میشود وقت ات کمتر هدر برود. در ایران بسیار همکارانی بودند که می آمدند و کنارت مینشستند و درد دل شان شروع میشد و دست کم یکی دو ساعت مهمانت بودند. تو هم مجبور بودی بنشینی نگاهش کنی و بهش گوش بدی و البته توی دل ات حرص کارهای عقب مانده ات را بخوری.

سیستم حمل و نقل اینجا با ایران قابل مقایسه نیست. در ایران تقریبا شیوه مطمئنی از لحاظ حفظ جان برای مسافرت بین شهر ها وجود ندارد. شما در ایران چه با خودرو شخصی سفر کنید، چه با اتوبوس باشید و چه هواپیما بگیرید در هر صورت ریسک تصادف و سقوطتان بالاست. سفر در ایران به نوعی بازی با مرگ است! اینجا به راحتی میتوانی با قطار هر زمان که خواستی به هر کجای کشور سفر کنی. البته کوچک بودن هلند هم مزید بر علت شده است. اینجا دورترین شهر ها ۳۰۰ کیلومتر با هم فاصله دارند.

حمل و نقل داخل شهری هم به مراتب بهتر از ایران است. روتردام شهری است با حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ هزار نفر جمعیت. این شهر یک سیستم مترو دارد که غالب مناطق شهر را به هم وصل میکند. ما حداقل ۱۰ شهر بزرگتر و با جمعیت بیشتر داریم که سیستم مترو ندارند. قطار برقی هم وسیله حمل و نقل خوبی است که باعث پیشگیری از آلودگی هوا هم میشود. از نظر نظم هم تمام وسایل اعم از مترو و قطار برقی و اتوبوسها همگی منظم تر و سر وقت تر از ایران هستند.

اگر به پیشرفت در رشته خود علاقه مند باشید قطعا در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی شانس بیشتری برای پیشرفت دارید. گرچه شانس شما برای اخذ پوزیشن های حساس و رقابتی همیشه از ساکنان کشور میزبان کمتر است و آنچه سقف شیشه ای نامیده میشود همه جا وجود دارد (یعنی میتوانی تا خیلی بالاتر را دست یافتنی ببینی ولی در عمل تا حد محدودی جا داری که بالا بروی) ولی به دلیل ارتباطات بیشتر با سایر مراکز علمی غالبا اینجا جای پیشرفت بیشتر است. شاید بسیاری از ایرانیان تحصیلکرده را همین موضوع در اینجا نگه داشته است. به نظر من دلیل عمده فرار مغزها محدود بودن جای پیشرفت در ایران است و اینکه افراد فکر میکنند در ایران هدر میروند.

 اختلاف طبقاتی به گونه ای که در ایران میبینیم در اینجا کمتر وجود دارد. حمایت اجتماعی قوی دولت باعث میشود تا مردم از یک حداقل درآمد برخوردار باشند. کسی در اینجا غم نان به معنای واقعی کلمه ندارد. کمتر کسی شب سر گرسنه بر زمین میگذارد. گدایی اگر میبینی یا الکلی است و تمام پول اش را خرج الکل کرده یا مهاجر غیر قانونی که کار ندارد و از حمایت اجتماعی برخوردار نیست. اینجا کمتر پیش می آید که اوقات خوش پایان هفته ات را به دلیل دیدن وضعیت پسرک آدامس فروش یا اونی که دم چراغ قرمز سعی داره شیشه ماشین ات را پاک کنه تلخ کنی.  

زندگی در اینجا ساده و بدون چشم و همچشمی های ایران است. ما و دوستان عرب مان تا حدودی در مقایسه با اینها نوکیسه هستیم. بسیاری از چیزهایی که هنوز برای ما اهمیت دارد و در جامعه ما ملاک برتری و فخر فروشی محسوب میشود در اینجا کنار گذاشته شده و کسی برای آن تره هم خورد نمیکند.

۶. ایرانی بودن عیبه؟

یکی از چیزهایی که دوست دارم اینجا ازش یاد کنم و البته ممکن است مستقیما هم با موضوع مرتبط نباشد این سوال است که آیا ایرانی بودن عیب است؟ راستش بعضی از مهاجرها رو اینجا میبینیم که انگار از ایرانی بودنشان خیلی ناراحت هستند. یه جورایی شرمشون میاد بگن ایرانی هستند. فکر میکنند اگر ساکنان کشور میزبان بفهمند که اینها ایرانی هستند در رفتار و برخورد با آنها تجدید نظر میکنند یا محاسبات سیاسی را دخیل میکنند. من با اینگونه تلقی ها و رفتارها به شدت مخالفم. شخصا تا به امروز که این سطور را مینگارم هر جا ملیت ام را پرسیده اند گردن ام را بالا گرفته ام زل زده ام توی چشمان طرف مقابل و با صدای بلند (طوری که طرف فکر نکند گفته ام عراق) گفته ام که ایرانی هستم. کسانی را سراغ دارم که از جواب دادن به همین سوال طفره میروند.

البته واقعیت این است که دیدگاه برخی از کسانی که از کشورهای جهان سوم اطلاع درستی ندارند در مورد مهاجران اینگونه کشورها منفی است و با دیده تحقیر به آنان مینگرند. این موضوع البته خاص ایران و ایرانی نیست. شما اگر از یک کشور در حال توسعه مانند آرژانتین یا چین هم آمده باشید ممکن است به همان اندازه مورد بی مهری قرار گیرید. در واقع باید خود را آماده سوالاتی کنید که ممکن است فشار خونتان را چندین درجه بالا ببرد. مثلا چند روز پیش یکی از همکاران در مورد داغ بودن هوا (هات) شکایت میکرد. پرسید تو احساس ناراحتی نمیکنی؟ با شوخی گفتم ما به این هوا داغ نمی گوییم. ممکن است بگوییم کمی گرم است. بحث به وضعیت آب و هوا در ایران کشید. گفتم که در جنوب ایران کار کرده ام که بسیار گرم است ولی آنجا گرچه هوا گرم است ولی همه جا وسایل سرمازا تعبیه شده و مثلا تهویه مطبوع و ... وجود دارد. با تعجب پرسید: پس شما توی کشورتون تهویه مطبوع هم دارید؟ این خیلی خوبه!....شانس آورد پاره آجر دم دستم نبود وگرنه یه دونه اش رو خرج مغز سرش میکردم!

یکی از اتفاقات جالبی که ناخودآگاه می افتد این است که اینجا غالبا به شدت ناسیونالیست میشوید و در بحث با سایرین به دفاع از کشورتان بر میخیزید. من هم مانند بسیاری دیگر در ایران همیشه به این و آن انتقاد میکردم و ایراد میگرفتم. باور کنید گاهی میبینم در حال دفاع از چیزهایی هستم که زمانی خودم در ایران منتقدش بوده ام. کشور شما مظهر هویت شماست. زیر سوال رفتن ایران به نوعی هویت شما را زیر سوال میبرد. کمتر کسی این موضوع را تحمل میکند. البته هستند کسانی که تلاش عبث میکنند تا خود را فراتر از کشورشان تصویر کنند تا ناچار به دفاع از آن نشوند و یا حتی بتوانند از آن انتقاد کنند. به نظر من این گروه در اقلیت هستند.

۷. حرف آخر:

مهاجرت یک پدیده جهانی است. زمانی از شنیدن این موضوع که بین ۳ تا ۵ میلیون ایرانی به خارج از کشور مهاجرت کرده اند بسیار تکان خوردم. امروز وقتی میشنوم که بیش از ۵۰ میلیون هندی به خارج از هند مهاجرت کرده اند میفهمم که این پدیده خاص ایران نیست. مهاجرت پاسخی به نیاز کمال طلبی و غریزه کنجکاوی انسان است. همیشه وجود داشته و در آینده هم وجود خواهد داشت.

مهاجرت فی نفسه مذموم نیست. مهاجرت البته به شکل فرار مغزها باعث هرز رفتن منابع کشور میشود. برای درمان این درد باید متغیرهای موثر بر مهاجرت هموطنان به خارج را شناخت و آنها را کاهش داد. تنها با اداره این متغیرهاست که میتوان روند فرار مغزها را کند کرد. از سویی مهاجرت ایرانیان به کشورهای خارجی و تشکیل جامعه ای قوی از ایرانیان خارج از کشور میتواند در برخی برهه ها کمک کننده باشد. ما نیاز داریم در دنیای امروز از انزوا خارج شویم. یک جامعه قدرتمند از ایرانیان خارج از کشور که ارتباط مناسبی با دولت و مردم داشته باشد میتواند ضامن ارتباط مناسب ایرانیان با دنیای امروز باشد. تبادلات علمی و فرهنگی و حتی گسترش مبادلات تجاری میتواند با کمک این جامعه صورت گیرد. بخش بالایی از صادرات چین از طریق جامعه چینی های مقیم کشورهای دیگر انجام میگیرد.

در پایان، من فکر میکنم مهم نیست چراغ شما در کدام خانه  و در کدام کشور میسوزد. مهم آن است که هر کجا هستید قلبتان برای ایران بتپد که البته مطمئن هستم همینگونه هم هست.

/ 31 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياسمن

تمام مطلب را به طور کامل خواندم.مطلبی منظم و پيوسته بود و با اينکه طولانی بود ولی خسته کننده نبود. به طور جامع همه چیز را بیان کردید. مهاجرت هم سر انجام یک برهه از زندگی انسان را تشکیل می دهد که می توان برای رشد خود از آن بهره برد...

آرش رمضانی

سلام عباس جان. خبری از وبلاگ صادق صابری به من بده.

علی

جناب قهوه چی. ما چند بار اومديم اين قهوه خونه شما خيلی لذت برديم. يک قليون و يک چای دم پهلو هم سفارش داديم و برامون اووردن و خيلی چسبيد. سراغ شما را گرفتيم شاگردتون گفت رفتيد دست به آب. دم در هم ازمون پول چايی و قليون را نگرفتند. اون آقويی که نشسته بود دم دخل گفت اين دفعه به حساب قهوه چی هست. سفارش کردند حساب نکنيم. خيلی شرمنده شديم. خواستيم يک نوک پا بياييم و تشکر کنيم. خيلی مخلصيم.

قهوه چی

علی آقا شرمنده. نبودم خدمت برسم. قهوه خونه خودته. هر وقت بيايی قدمت رو چیشامونه.

samina

مطلب بسيار جامع و جالبی بود. من قبل از اينکه بخوام نظرم رو بنويسم اول کامنت هايی که برای اين پست نوشته شده بود خوندم و خيلی از چيزهايی که ميخواستم بنويسم توی اونا ديدم.ولی در مجموع اونچه که الان در حال و روز افرادی که ميخوان مهاجرت کنن ميبينم يه تصميم عجولانه و کورکورانه بدون فکر و بر اساس بقول شما عدم امنیت شغلی، بوروکراسی اداری و رایج بودن پارتی بازی، محدودیتهای اجتماعی، عدم امکان پیشرفت تحصیلی، علاقه به طرز زندگی غربی .

samina

در ضمن خواهش ميشه که جهت رفاه حال بازديدکنندگان مطالب کوتاهتری در وبلاگ بنويسيد

شنگول ومنگول

دوست عزيز سلام مها چرت خوبه برای مدت کم همينقدر که تجربه بدست امد بايد به وطن برگشت وميان دوست واقوام زندگی کرد من خودم چهل يک سال در مهاجرت بودم حالا که فرسوده شدم برگشتم فکر ميکنم اشتباه کردم زوتر برنگشتم خدا حافظ به ايد ديدار

گيج منگولی

خيلی جامع و کامل بود در مورد نژاد پرستی ايرانيها . قبلا هم شنيده بودم به نظرم رنگ پوست هم خيلی برای ما مهمه. ما هنوز هم اصطلاح سياه برزنگی را توی مکالماتمون داريم يا هر وقت کسی را می بينيم که رنگ پوستش سياهه معمولا با احترام ازش ياد نمی کنيم

طيبه

هر جا شاد باشی. همون جا بهترين جاست. البته با اين نظر موافقم : بزرگی گفته دل هر ايرانی که برای ايران نمی تپد ، بهتر است نتپد.

شب تاب

خیلی خوب و جامع جمع بندی کرده ای. جز بهترین هایی بود که در این مورد خوندم. بعضی وقتها می بینم آدم ها از یه چیز هایی که همه جا روتینه شکایت می کنند که ایران اینجوریه و بر عکس اینجا مردم چون باور دارن که جای خوبی زندگی می کنند وآمریکا دیگه بهترینه، هیچ شکایت وغرغری نمی کنن. برات آرزوی موفقیت می کنم.