یک حکایت، سه درس

حکایت است که در زمان یکی از پادشاهان ساسانی، برای مقابله با دشمن نیاز به تهیه ساز و برگ نظامی شد اما در آن مقطع خزانه کشور تهی بود. کفاش ثروتمندی به شاه مراجعه کرد و گفت حاضر است کفش تمام لشگریان شاه را تهیه کند به شرط آنکه فرزندش امکان تحصیل پیدا کند. در آن روزگار تحصیل علم تنها مخصوص طبقات خاصی از جامعه بود و شامل کفاش زادگان نمی شد. پادشاه ساسانی پیشنهاد را رد کرد چرا که اعتقاد داشت یک کفاش زاده هیچگاه حق تحصیل ندارد.

درس اول – اولین چیزی که توجه انسان را در این حکایت به خود جلب میکند جنبه منفی آن است. باور اینکه روزگاری مردم به چنین قوانینی تن میدادند که آشکارا با آزادی و حقوق مسلم انسانها در تعارض بود سخت است. چنین نظام پوسیده ای واقعا سزاوار واژگونی بود. البته تاریخ هم نشان داد این نظام چنان به روزگار مردم آورده بود که وقتی مردم ندای برادری و برابری را از سوی شبه جزیره عربستان شنیدند با اشتیاق دعوت به اسلام را پذیرفتند.

درس دوم -  اما مانند هر چیز دیگری میتوان نکات مثبتی هم در این لا به لا یافت. برای من جالب است که در آن زمان کفاشی چنین ثروتمند در کنار پادشاهی با خزانه خالی امکان وجود داشته و صدها سال پیش قدرت سیاسی پادشاه ساسانی خطری برای ثروت یک کفاش دون پایه از طبقه فرودست جامعه ایجاد نمیکرده است. به عبارت امروزی امنیت سرمایه در جامعه آن روز ایران وجود داشته است.

درس سوم – پایبندی پادشاه ساسانی به قوانین مصوب و جاری کشور (گرچه قوانینی چنین احمقانه) قابل تقدیر است. او میتوانست برای حل مشکل مالی خود چشم بر هم بگذارد و تحصیل فرزند کفاش را به قول معروف زیر سبیلی رد کند و پولی بادآورد را به چنگ بیاورد اما تاریخ میگوید که پادشاه ساسانی از قانون خود عدول نکرد. به عبارتی قانون مداری مرسوم بوده و عهد و قوانین از سوی صاحبان قدرت نیز محترم شمرده میشده است.

نتیجه اخلاقی – تاریخ تنها راوی وقایع است. این خوانندگان آن هستند که در مورد شخصیتهای تاریخی به قضاوت مینشینند و آنان را به صفات مثبت یا منفی منسوب میکنند. تحلیل وقایع تاریخی امری لازم است اما نباید نگاه ما را سیاه و سفید سازد و از دیدن روی دیگر سکه باز دارد.

  نکته هلندی : برای بسیاری از شما شکلات سوغاتی معروف هلند است. اما در کنار همین شکلاتهای خوشمزه محصول مشابه دیگری هم در هلند وجود دارد که تنها هلندی های اصیل قادر به خوردن آن هستند. این محصول که از ریشه شیرین بیان تهیه میشود در هلندی دروپ نامیده میشود. دروپ طعم های مختلفی دارد ولی محبوبترین نوع آن نمکی است. اگر یک غیر هلندی را دیدید که برای اولین بار دروپ را در دهان گذاشت و چند لحظه بعد آن را تف نکرد بدانید که بسیار انسان مبادی آدابی است و تحمل هر چیزی را دارد! هر بسته دروپ در اینجا به طور معمول یک یا دو یورو است. آمار نشان میدهد در کشور 16 میلیون نفری هلند سالانه 135 میلیون یورو دروپ خریده میشود. البته این آمار مشخص نکرده است که چند درصد از این دروپ ها قورت داده میشود و چند درصد حواله سطل زباله میشود!!

پی نوشت: زمانی که پليس فرودگاه لندن تمام مسافران هواپیمای ما را راهی کرد ولی جلوی من را گرفت تا بر اساس يک انتخاب تصادفی! از میان آن همه صدها مسافر تنها ساک و وسايل من را بگردد!! با خودم فکر ميکردم که چقدر انسان خوش شانسی هستم که هر بار پا در این فرودگاه میگذارم اين قرعه فرخنده به نام من می افتد! این موضوع گذشت تا امروز این مطلب را در وبلاگ زیتا خواندم. فکر میکنم وارث تصادفی انتخاب کردن این جناب نجیب زاده پرتقالی یک ایرادی داشته وگرنه من هم باید از توی لیست او سر در می آوردم!......فقط کاش این قرعه کشی را  توی فرودگاه لندن انجام میداد. اونوقت حتما من انتخاب میشدم!

پی نوشت چند روز بعد : برخی دوستان به صحت ماجرا شک داشتند. من هم موافقم که اين روايت سنديتی ندارد و احتمال صحت آن اندک است. اما منظور من قضاوت در مورد وضعيت اجتماعی در زمان ساسانيان يا پادشاه مذکور نبود تا به دنبال روایتی معتبر باشیم. هدف اين بود که ببينيم از يک روايت واحد چگونه ميتوان برداشتها و قضاوتهای متفاوت کرد. جان کلام آنکه تفسير تاريخ و حوادث اطراف ما کار آسانی نيست که به سادگی قابل انجام باشد.

/ 19 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قهوه چی

زهره عزيز: اگر واقعا کفاش ميدانست که شاه پول او را به زور از چنگ اش در خواهد آورد هيچگاه برای او شرط نميگذاشت. نفس شرط گذاشتن برای يک پادشاه حکايت از قدرت طرف مقابل دارد.

شیوا

یادم به تجربه خودم افتاد...چند وقت پیش تو مرکز تحقیقات کشاورزی در دفتر یکی از دکترا نشسته بودیمو حرف می زدیم که یهو یکی از کارگر ها به منظور پرسیدن مطلبی سر رسید، آقای مهندس کاف گفت: فلانی دوچرخه ات را نیم ساعت به من قرض می دی که برم تا... که یکهو آقای دکتر چونان شیری غرش کرد که :آقا این چه حرفیه!!! خودم می رسونمتون! در شان شما نیست که سوار دوچرخه بشید!!!!!!!! ... در حالی که از تعجب ابروهام به سقف نزدیک شده بود از اتاق بیرون زدم!!! منظور اینکه نمی دونم این جماعت خودبین کی می خوان بفهمن که خانزاده بودن و رعیت بودن ملاک زندگی آدمه نمی شه!!! نه دوچرخه خاص رعیت هاست و نه تحصیل مخصوص اشراف!

مسافر هندوستان

اين کفاشه فکر کنم می خواسته اسمش تو تاريخ ثبت بشه يه لافی زده، پادشاه هم می خواسته بگه قانون قانونه!! ديگه به کل يادش رفته که اون رعيت اصلا غلط کرده اين همه پول داشته! خوب اين هم يه جور برداشت بود ديگه ولی از شوخی گذشته نکات جالبی داشت...

زيتا

سلام.ميدونيد برای من هم خيلی پيش اومده که در بين جمعی خواستند چمدون من را چک کنند،و کم کم خودم هم باور کرده بودم که قيافه من غلط انداز هست.برعکس همسرم،طوری با اطمينان و غرور جلو ميرفت و پاسپورتش را در هوا گرفته و نشان ميداد که گويی یک شخصیت معروف جهانی هست و همه باید به او نهایت احترام را بگذارند.بعد تصميم گرفتم که خيلی جلو تر یا دیرتر از او وارد شوم،ولی فرقی نميکرد،يکبار به مسوول مربوطه گفت:ما با هم هستيم،يا چيزی شبيه همين،و اون آقا هم گفت:اوکی،ميتونی رد بشی.اما همسرم جواب اين لطف را با يکماه عصبانيت من پاداش گرفت.

abs

قسمت دوم : بشاه جهان گفت بوذرجمهر......که ای شاه نیک اختر خوب چهر یکی آرزو کرد موزه فروش ......اگر شاه دارد به گفتار گوش فرستاده گوید که آن مرد گفت......که شاه جهان با خرد باد جفت یکی پور دارم رسیده بجای......بفرهنگ جوید همی رهنمای اگر شاه باشد به این دستگیر......که این پاک فرزند گردد دبیر به یزدان بخواهیم همی جان شاه......که جاوید باد این سزاوار گاه چو بازارگان بچه گردد دبیر......هنرمند و با دانش و یادگیر چو فرزند ما بر نشیند به تخت......دبیری ببایدش پیروزبخت هنر یابد از مرد موزه فروش......سپارد بدو چشم بینا و گوش به دست خردمند مرد نزاد......نماند جز از حسرت و سرد باد شود پیش او خوار مردم شناس......چو پاسخ دهد زو نیابد سپاس بما بر پس از مرگ نفرین بود......چو آیین این روزگار این بود نخواهیم روزی جز از گنج داد ......درم زو مخواه و مکن رنج باد هم اکنون شتر بازگردان ز راه......درم هرگز از موزه دانان مخواه

abs

قسمت اول : در زمان انوشیروان(يک شاه ساسانی) يک کفش دوز که از قضا کفش فروش(موزه فروش) هم بود به يکی از نزديکان بوذرجمهر می گويد : بدو کفشگر گفت ای خوب چهر......نرنجی بگویی به بوذرجمهر که اندر زمانه مرا کودکیست ......که آزار او بر دلم خوار نیست بگویی مگر شهریار جهان ......مرا شاد گرداند اندر نهان که او را سپارم به فرهنگیان......که دارد سرمایه و هنگ آن فرستاده موضوع را با بوذرجمهر مطرح می کند . بوذرجمهر می گوید : چنین گفت از آن پس که یزدان سپاس......که هستم همه سال یزدان شناس که در کشور من یکی موزه دوز...... بدین گونه شادست و گیتی فروز که چندین نهاده درم بایدش......مبادا که از ما ستم باشدش نگر تا چه دارد کنون آرزو......بماند بر ما همین رای و خوی همه زیردستان نوانگر شوند......جهانجوی و با تخت و افسر شوند بوذرجمهر (مشاور شاه) به شاه جهان متذکر می شود

abs

قسمت سوم : احتمال صحت اين روايت بسيار کم نيست . بلکه واقعی است و منطبق با تاريخ . بسيار دوست داشتم با شناختی که از شما دارم تفسير به مراتب کاملتر و باجهت تری از اين داستان می کرديد . بحث به غايت سنگينی است . بحث ايران ی بودن و مسلمان بودن است .گاهی اختصار گویی به درک غلط می انجامد. پيروز باشيد

مرجان

ای بابا خیلی من از چایی خوشم میاد این جناب قهوه‌چی توی عکس بالای وبلاگ هم 5 تا چایی رو همزمان داره می‌بره!!! اه چایی این هلندی‌ها آمار دروپ رو هم دارند؟ من از بین این نکات هلندی هنوز در بحر ربط بزرگ‌گردن سگ و بچه هستم که گفته بودند هرکس که بتونه سگ بزرگ کنه می‌تونه بچه هم بزرگ کنه. نه دیگه شما رو باید هر دفعه وسط فرودگاه بازرسی کنند!! فکر کنم اگر این جناب نجیب‌زاده می‌خواست از بین مسافرهای هواپیما وارث انتخاب کنه، بغل‌دستی رو انتخاب می‌کرده، جلوییت رو انتخاب می‌کرده، پشت‌سریت رو انتخاب می‌کرده ولی شما رو انتخاب نمی‌کرده!!!

Fati

ببين نکنه يدفعه دروپ بياری ها من همون شکلاتم رو ميخوام .ضمناْ يه مديتور به هيچی عادت نميکنه چه برسه سيگار

ساده

اما من فکر می‌کنم اين نظام به زعم امروزی‌ها طبقاتی بسیار زیباست و قابل احترام. هر چیزی را نابود نکنیم.