تغيير چهره شهر !

يکی از نکاتی که در هر سفر به ايران توجه انسان را به خودش جلب ميکند تغيير شغل فروشگاههايی است که سالها آنها را ميشناخته ای. اين تغييرات البته منعکس کننده تغيير عادات و رفتار و شيوه زندگی مردم هم هست. مثلا محلی را سراغ دارم که چند سال پيش مغازه های فتوکپي، کفاشي، ساندويچي، بنگاه معاملاتي، بقالی و عطاری بود. امروز به جای مغازه های فوق موبايل فروشي، روسری فروشي، عطر فروشي، و کلوپ نوارهای ويديويی احداث شده است.

تغييرات فوق البته گاهی هم مايه دردسر ميشود. بگذاريد داستانی را که به سر خودم آمد برايتان تعريف کنم:

زنگ سوم يا چهارم موبايل اش را برداشت. از اينکه پس از يک سال صدای دوستم را ميشنيدم خوشحال بودم. وقتی از کار و بار پرسيدم فهميدم که تغيير شغل داده و مغازه ای در نزديکی منزل ما احداث کرده است. تصميم گرفتم همان شب سری به او بزنم. مسير نزديک است و پياده راه ميافتم. طبق معمول وسط راه يادم می افتد که بهتر است گل کوچکی برايش تهيه کنم. يک گل فروشی در نزديکی منزلمان میشناسم ولی مسير آن در جهت مخالف مسيری است که تا اينجا پيموده ام. برميگردم. وقتی به جايی که گل فروشی بود ميرسم آن را نمی يابم. بالا و پايين ميروم ولی خبری نيست. به جای گل فروشی يک مغازه کالباس فروشی باز شده است!! خوب اشکالی نداره يک گل فروشی ديگر هم سراغ دارم. باز راه ميافتم. وقتی ميرسم متوجه ميشوم که اين گل فروشی گل طبيعی را کنار گذاشته و تنها گل مصنوعی ميفروشد. من هم که از گل مصنوعی خوشم نمياد. تصميم ميگيرم شيرينی بخرم. يک شيرينی فروشی کنار بيمارستانی در همان نزدکی سراغ دارم. باز راه ميافتم. وقتی ميرسم يک بانک را به جای شيرينی فروشی می يابم. سرتان را درد نياورم بالاخره در جايی ديگر يک جعبه شيرينی ميخرم و به ملاقات دوستم ميروم. شب که به خانه باز ميگردم حس ميکنم کف پاهايم به شدت درد ميکند! نميدانم به دليل عادت نداشتن من به پياده روی است يا به دليل تغييرات سريع چهره شهر!!

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
aminmoj

کنجکاو شدم بدونم مغازۀ اون دوست چی بود ؟!

خاطراتچی

خوب از بس توی هلند با دوچرخه این طرف و آن طرف رفتی ديگه به پياده روی عادت نداري.

قهوه چی

امين جان توی کار مجسمه سازی و دکوراسيون و ... است. چی شد برات جالب شد؟

شيرين

سعی کن که اين خاطره را از ياد ببری چون سال آينده که ان شائ ا.. بيايی ديگر از بانک و کالباس فروشی خبری نيست. شده يا مانتو فروشی يا موبايلی !‌ من آپديت کردم، سری هم به ما بزن !

Fati

ببين من ديگه داشتم نگران ميشدم چه شده که آپديت نميکنی نکنه از اين افسردگی های دور از وطن و دست پخت مامان و ايناست اون کتابفروشی که بهت گفتم اسمش معرفت بود هنوز هستش يا شده موبايل فروشی اينم دفعه اومدی چند بسته بيشتر شکلات بيار برای اينکه ديگه مجبور نشی ۱۰۰ تا کوچه دنبال شيرينی فروشی بگردی

طیبه

عادت به پياده روی نداری

سلام دوست خوب من هم بعد از ساليان سال ماه پيش به ايران رفتم. خدای من همه چی تغيير کرده بود. رانندگی که افتضاح بود آلودگی هم که بيداد می کرد قيمتها همه چی سر به فلک بر داشته بود. از مغازه ها گفتی من که بستنی اکبر مشتی را درست در همان مغازه ای خوردم که ۱۰ سال پيش خورده بودم :)

نگاهی نو

یکشنبه سلام دوست خوب من هم بعد از ساليان سال ماه پيش به ايران رفتم. خدای من همه چی تغيير کرده بود. رانندگی که افتضاح بود آلودگی هم که بيداد می کرد قيمتها همه چی سر به فلک بر داشته بود. از مغازه ها گفتی من که بستنی اکبر مشتی را درست در همان مغازه ای خوردم که ۱۰ سال پيش خورده بودم :)

زيتا

سلام.من که خونه خودمون را هم نميتونستم پيدا کنم که سرجاش بود ولی دور و برش همه چيز عوض شده بود.اما از شانس حوب من حليم فروشی همانجا بود و تنها جايی بود که هنوز حليم می پخت.راستی حليم خوردی؟

Fati

من چرا لينک شبی از شبها رو نميبينم!