زندگی يک ايرانی دستمايه فيلم اسپيلبرگ

يک مسافر به نام ويکتور ناوورسکي (فکر مي‌کنم تام هنکس) از کشوري در اروپاي شرقي راهي آمريکاست. زماني که او در هواپيما به مقصد نيويورک بسر مي برد، دولت کشورش پس از يک کودتا، سقوط مي کند و پس از آن کشور متبوع آقاي نووارسکي ديگر براي آمريکا به رسميت شناخته نمي شود. در نتيجه او با گذرنامه اي که در واقع در هيج کجا اعتبار ندارد وارد فرودگاه جان اف کندي نيويورک مي شود. نووارسکي به دليل عدم اعتبار گذرنامه اش از ورود به داخل خاک آمريکا منع مي شود و از طرفي راهي براي برگشت به کشورش ندارد، در نتيجه تنها راهي که براي نووارسکي باقي مي ماند، زندگي در فرودگاه است. فرودگاه براي نووارسکي دنياي کوچک شده جهان خارج از فرودگاه است. شاديها، غمها، دغل بازيها و دوستيها خارج از فرودگاه در داخل فرودگاه هم ديده مي شود. نووارسکي در فرودگاه با بسياري آشنا مي شود. بسياري از باربرها، خلبانان، کارکنان فرودگاه و مهاندارهاي هواپيما از دوستان نووارسکي هستند. نووارسکي در اين ميان به امليا (کاترين زيتا جونز)، يک مهماندار زيباي هواپيما دل مي بازد، اما ظاهرا با توجه به شرايط زندگي اش اين عشق چندان دوام پيدا نمي کند. از سوي ديگر رئيس جديد امنيت فرودگاه، چندان روي خوشي نسبت به حضور دائمي نووارسکي در فرودگاه نشان نمي دهد و سعي مي کند به هر ترتيب که شده او را مجبور کند که فرودگاه را ترک کند. نووارسکي روزها را در فرودگاه به اميد اجازه ورود به خاک آمريکا در فرودگاه طي مي کند تا بالاخره اين اجازه را مي گيرد ولي نه آن طور که خود انتظار داشت. داستان اين ملودرام آمريکائي از روي داستان زندگي مهران کريمي ناصري، مسافر ايراني که به خاطر نداشتن اجازه ورود به خاک فرانسه، بيش از 14 سال در فرودگاه شارل دوگل فرانسه بسر برد، ساخته شده است. با اين تفاوت که شايد زندگي مهران کريمي چندان هم مانند زندگي ويکتور نوارسکي هاليوودي و رومانتيک نبود. نکته جالب براي من اين است که مشکلات ايرانيان خارج از کشور آنقدر گسترده و جالب شده که يکي از پرآوازه ترين فيلمسازان جهان از اين موضوع براي فيلم جديد خود وام ميگيرد. از سويي فيلم خانه اي از ماسه و مه نيز که چندي پيش شاهد ان بوديم نيز در همين ارتباط نوشته شده است. سوالي که براي من باقي مانده اس اين است که آيا وضعيت ايرانيان خارج از کشور از بقيه مليت ها بدتر است؟ حتي بدتر از افغانيها عراقي ها و سوري ها؟ يا چون اخبار مربوط به ايران براي ما جالب تر است در مورد آن حساستر هستيم؟

/ 4 نظر / 9 بازدید
شبگرد تنها

سلام دوست گرامی .... از وبلاگ زير درخت گيلاس با شما اشنا شدم .... ماجرای فيلم و شنيده بودم ... از اشنايی با شما خرسندم .... به اميد ديدار و بدرود .

آقازاده

وبلاگ جالبي داريد. در مورد متني كه نوشته بوديد به نظرم كمي غير معقول مي آيد. قبلاً به شكلي ديگر فيلمي البته در مورد آن ديده ام در حد يك داشتان پذيرفتني است اما اگر واقعي باشد نامعقول است كه ۱۴ سال تمام هيچ سازمان بين المللي نتواند به داد چنين كسي بر سد. در مورد ماجراي امليا بايد بگويم شرايط زندگي نوورارسكي از ابتدا مشخص بوده است به نظرم بهتر بود بيشتر از بند دلش مراقبت مي كرد. راستي نگفتيد اين شرايط براي كدامشان قابل قبول نبود؟ امليا يا نووراسكي. اين قسمت را كاملاً مبهم نوشته بوديد هيچ معلوم نبود ماجرا در چه حدي بوده است.

قهوه چی

سلام به اقای آقازاده . قطعا منظور شرايط زندگی فرد ساکن فرودگاه بوده است. در مورد سطح روابط متاسفانه من فيلم را نديده ام و مطلبی را که آورده ام از خوانده های سايتهای مختلف روايت کرده ام.

فوتچي

داستان زندگي اين مرد را شنيده ام و مطالب جالبي در مورد آن خوانده ام. در مجله صفحه اول مطلبي در مورد اين فيلم و زندگي واقعي مهران كريمي نوشته بود . بسياري از فروشندگان و پرسنل فرودگاه بر اين باور هستند كه او به اين زندگي عادت كرده است و ديگر تلاشي براي خروج از فرودگاه نمي كند. به عقيده من زندگي به اين شكل شباهت بسياري به زندگي در يك غار دارد. فقط تصورش را بكنيد كه روزي كه او بتواند از اين فرودگاه خارج شود چه واكنشهايي به دنياي عظيم بيرون خواهد داشت !